Cult

دو شعر از تیرداد تبرزاده

فرستادن به ایمیل چاپ
tirdadعنقریب

 

عنقريبن از عقب افتاده‌اي

مثل ماشين اسقاطيِ وسطِ قسطنطنيه

وقتي جرثقيل قلاب‌اش را زير شكمت مي‌اندازد

عندليبن سوت مي‌زني:

آقا يواش‌تر!

ادامه مطلب...

بخشی از شعر بلند 22

فرستادن به ایمیل چاپ
17sher22-2

 

اشاره ام را روي ميز مي كشم

يك فنجان براي شما بزرگ نيست؟

اين دايره مي تواند خيلي چيز ها را عوض كند

مثل شما كه رنگ روميزي را عوض مي كني

ـ آقا! اين لباس بيشتر به من مي آيد يا به ميز؟

ـ خانم! شما به قهوه اي فكر كن

با يك فنجان مي شود همه ي خيابان ها را آسفالت كرد

 

18

خودم را ملزم كرده ام به شما

و اين كه با شما اين راه را طي كنم

تا آن جا كه ديگر هيچ كس جلو ما را ابدا نپيچد

و ما همه چيز را بپيچيم دور يك ميز مي بيني اتفاقي كه نبايد مي پيچد و مي رسيم به تقاطع و ما ديگر همديگر را نمي بينيم

مگر اين كه از راهي ديگر به خودمان بياييم

مثلا از ميزي ديگر

يا از پيراهني ديگر

يا چطور بگويم

از راهي كه به كربلا مي رس

 

19

اين جا يك راه است

من و شما مي رويم در اين راه

پشت ما بلدوزر خاك ريز مي سازد

يك صف طولاني از تانك ها نزديك مي رسند

ـ نور

صدا

حركت

ـ به نظر شما چه كار بهتر است؟

ـ به نظر من بي گناهيم

ـ خانم! چمدان فداي سرتان برويم پشت خاك ريز

ـ آقا! دوباره گفتيد پشت؟

از چمدان كات مي خوري به خاك ريز

ما پشت ميز به تقاطع مي رسيم

ـ خداحافظ

من در تقاطع آقاي كيشلوفسكي را مي بينم

ـ سلام چه خبر؟

 

20

GREY

KRZYSZTOF KISLOWSKI

2020

 

چاپ شده در زغال 2 - دی 84 -صفحات 6 تا 8 - تصویرساز: مجتبی حق جو

خوب

فرستادن به ایمیل چاپ

khoobو گذاشته اي تا خوب اُنس بگيرد
با صندلي اي كه من
آنرا يك كاناپه مي بينم
و حتم دارم
كه روكش‌اش
از شلوارهاي كهنه ي تو ست
وگذاشته اي تنها بماند
با دستمالي  دور چشمانش
كه يكروز دستهاي تو بود . . . ( وسط حياط بود ، كنار يك درخت ، دستهات نشست روي چشماش
ـ  اگه گفتي من كي‌ام؟
ـ دستمال ؟
ـ نه .      
ـ شلوار ؟
ـ نه .
ـ روكش ؟
ـ نه .
ـ کكاناپه ؟
ـ نه .
ـ صندلي ؟
ـ نه .
ـ خوب ؟
ـ خوب ؟!؟!؟!؟! )

بیگانه

فرستادن به ایمیل چاپ
bigane(از مجموعه ‌خاطرات يك آنتي اديپ)

 

"برای م.س بخاطر روزهای تلخ و خنده های جنون آمیزش"

امروز مادرم مرد. شايد هم ديروز. نمي دانم. نامه اي با اين مضمون دريافت كرده ام:" مادر در گذشت، تدفين فردا. تقديم احترامات".

ادامه مطلب...

ایستگاه طرشت، یکی از همین روزها

فرستادن به ایمیل چاپ
zanbaz2نه آقا من عشق گمشده ی شما نیستم.....

 

بهتر بگویم من عشق گمشده ی هیچکس نیستم.

من خودم این راه را رفته ام، هزار بار، و هیچ وقت عشق گمشده ام را پیدا نکرده ام، فقط گاهی مامور قطار می آید، آرام، از پشت سرم و انگشت اشاره اش را تا نزدیک شانه ام پایین می آورد، برمیگردم و پشیمان میشوم که چرا باز فراموش کردم و راه را تا آخر آمدم، مینشینم روی زمین نزدیک لبه ی سکو و مامور قطار همه اش را می برد، حتی دو بسته تمبر هندی و لواشکی را که امروز صبح عطیه داده بود که ببرم برای مریم....

ادامه مطلب...
YOU ARE HERE: Cult