عنقریب
عنقريبن از عقب افتادهاي
مثل ماشين اسقاطيِ وسطِ قسطنطنيه
وقتي جرثقيل قلاباش را زير شكمت مياندازد
عندليبن سوت ميزني:
آقا يواشتر!
عنقریب
عنقريبن از عقب افتادهاي
مثل ماشين اسقاطيِ وسطِ قسطنطنيه
وقتي جرثقيل قلاباش را زير شكمت مياندازد
عندليبن سوت ميزني:
آقا يواشتر!
اشاره ام را روي ميز مي كشم
يك فنجان براي شما بزرگ نيست؟
اين دايره مي تواند خيلي چيز ها را عوض كند
مثل شما كه رنگ روميزي را عوض مي كني
ـ آقا! اين لباس بيشتر به من مي آيد يا به ميز؟
ـ خانم! شما به قهوه اي فكر كن
با يك فنجان مي شود همه ي خيابان ها را آسفالت كرد
18
خودم را ملزم كرده ام به شما
و اين كه با شما اين راه را طي كنم
تا آن جا كه ديگر هيچ كس جلو ما را ابدا نپيچد
و ما همه چيز را بپيچيم دور يك ميز مي بيني اتفاقي كه نبايد مي پيچد و مي رسيم به تقاطع و ما ديگر همديگر را نمي بينيم
مگر اين كه از راهي ديگر به خودمان بياييم
مثلا از ميزي ديگر
يا از پيراهني ديگر
يا چطور بگويم
از راهي كه به كربلا مي رس
19
اين جا يك راه است
من و شما مي رويم در اين راه
پشت ما بلدوزر خاك ريز مي سازد
يك صف طولاني از تانك ها نزديك مي رسند
ـ نور
صدا
حركت
ـ به نظر شما چه كار بهتر است؟
ـ به نظر من بي گناهيم
ـ خانم! چمدان فداي سرتان برويم پشت خاك ريز
ـ آقا! دوباره گفتيد پشت؟
از چمدان كات مي خوري به خاك ريز
ما پشت ميز به تقاطع مي رسيم
ـ خداحافظ
من در تقاطع آقاي كيشلوفسكي را مي بينم
ـ سلام چه خبر؟
20
GREY
KRZYSZTOF KISLOWSKI
2020
چاپ شده در زغال 2 - دی 84 -صفحات 6 تا 8 - تصویرساز: مجتبی حق جو
و گذاشته اي تا خوب اُنس بگيرد
با صندلي اي كه من
آنرا يك كاناپه مي بينم
و حتم دارم
كه روكشاش
از شلوارهاي كهنه ي تو ست
وگذاشته اي تنها بماند
با دستمالي دور چشمانش
كه يكروز دستهاي تو بود . . . ( وسط حياط بود ، كنار يك درخت ، دستهات نشست روي چشماش
ـ اگه گفتي من كيام؟
ـ دستمال ؟
ـ نه .
ـ شلوار ؟
ـ نه .
ـ روكش ؟
ـ نه .
ـ کكاناپه ؟
ـ نه .
ـ صندلي ؟
ـ نه .
ـ خوب ؟
ـ خوب ؟!؟!؟!؟! )