(از مجموعه خاطرات يك آنتي اديپ)
"برای م.س بخاطر روزهای تلخ و خنده های جنون آمیزش"
امروز مادرم مرد. شايد هم ديروز. نمي دانم. نامه اي با اين مضمون دريافت كرده ام:" مادر در گذشت، تدفين فردا. تقديم احترامات".
(از مجموعه خاطرات يك آنتي اديپ)
"برای م.س بخاطر روزهای تلخ و خنده های جنون آمیزش"
امروز مادرم مرد. شايد هم ديروز. نمي دانم. نامه اي با اين مضمون دريافت كرده ام:" مادر در گذشت، تدفين فردا. تقديم احترامات".
نه آقا من عشق گمشده ی شما نیستم.....
بهتر بگویم من عشق گمشده ی هیچکس نیستم.
من خودم این راه را رفته ام، هزار بار، و هیچ وقت عشق گمشده ام را پیدا نکرده ام، فقط گاهی مامور قطار می آید، آرام، از پشت سرم و انگشت اشاره اش را تا نزدیک شانه ام پایین می آورد، برمیگردم و پشیمان میشوم که چرا باز فراموش کردم و راه را تا آخر آمدم، مینشینم روی زمین نزدیک لبه ی سکو و مامور قطار همه اش را می برد، حتی دو بسته تمبر هندی و لواشکی را که امروز صبح عطیه داده بود که ببرم برای مریم....
(ایشان در راه آمدن به جلسه سخنرانی دچار سانحه رانندگی شدندو جان خود را از دست دادند)
. . . اكنون صدها نگاه خيره ي شما به تک نگاه من شليك مي شود . شما همواره به من خيره ايد ، حتي اگر من به شما خيره نباشم . حتي اگر به آسمان نگاه كنم . به زمين نگاه كنم . اگر روي زمين بنشينم و به شما خيره شوم ، آيا باز هم توفيري در خيرگي شما دارد ؟ اگر نيمرخ شوم چه ؟ اگر پاهايم را هوا كنم ؟ اگر مثل ميمون از سقف آويزان شوم ؟ شما همواره به من خيره ايد . حتي اگر همينجا دراز بكشم و زير پتو ، پشت به شما بخوابم . نگاهتان حتي يک درجه هم زاويه عوض نميكند .
صحنه نيمه تاريك است . يك صندلي چوبي در وسط قرار دارد كه پسر بر روي آن نشسته . در گوشهي ديگر يك تلفن قرار گرفته است . تلفن زنگ ميز ند . پس از چند بار به روي پيغام گير ميرود .
يك
(صحنه تاريك است. نور موضعي روي يك عكس كه با حالتي نامتعادل آويزان است. عكسي سياه و سپيد از تنديس زن و مردي- سرهاي آنها در عكس ديده نميشود- زن روي صندلي نشسته و مرد پشت سر او ايستاده - هر دو پشت به دوربين - دستهاي مرد از پشت، گردن زن را پوشش دادهاند – موسيقي - همراه با موسيقي زني صندلي به دست و مردي پشت سر او وارد صحنه مي شوند. آرام قدم برميدارند –زن صندلي را پشت به تماشاچيان ميگذارد –مينشيند- مرد پشت سر او مي ايستد. حالا فيگور آن دو همان فيگور داخل عكس است – صحنه تاريك و بعد از مدتي روشن ميشود.
صحنه داخل يك كلبه چوبي است. كلبه اي در حال ويران شدن. در صحنه اثر كمرنگي از تهماندههاي يك زندگي عادي به چشم ميخورد. چند صندلي كهنه و قديمي. يك ميز چوبي كه روي آن چند بشقاب و فنجان و قاشق و چند تكه نان رها شدهاند. يك شومينه كاهگلي در گوشه صحنه است. –خاموش- روي آن چند قاب عكس چپه شده وجود دارند. يك ساعت ثابت بالاي شومينه آويزان است. سرتاسر ديوارها پر از عكسهاي سياه و سفيد قديميست كه كج و نامتعادل آويزان شدهاند- مردي در وسط صحنه پشت به تماشاچيان نشسته –حالتي بيتفاوت دارند. مدتي در سكوت ميگذرد.)
مرد: خب من. . . من. . . هميشه دوستش داشتم. (سكوت) اما اون هيچوقت نفهميد. هيچوقت. من بارها اينو بهش گفتم. . . شايد هر روز. . . اما اون هيچوقت نخواست بشنوه. (ميخندد. خندهاي كه درانتها به هقهقي طولاني ميشود. مرد روي ميز خم ميشود. زني وارد ميشود. از لحظه ورود ترسي همراه با ترديد دارد. به طرف مرد ميآيد. مردد است. روي ميز انگشت ميكشد گرد و غبار روي ميز را فوت ميكند. مدتي در سكوت به مرد خيره است)
زن: (ترسيده) تو هنوز نخوابيدي؟
مرد: (سرش را بلند ميكند. جاخورده) برگشتي؟
زن: (لبخند) اينجا چقدر سرده . ميخواي آتيشو روشن كنم؟
مرد: (مبهوت و متعجب) آره. . . آره. . . خيلي وقته كه خاموشه. . . سردمه. . .
(زن از چوبهاي ديوار يا سقف كلبه تكهاي جدا ميكند و در شومينه مياندارد. آتش روشن ميشود. قاب عكسها را با دست گردگيري ميكند و آنها را ميچيند. دريچه ساعت را باز ميكند و عقربه را روي دوازده تنظيم ميكند. پاندول ساعت حركت ميكند- صداي تيك و تاك كه به مرور زمان محو ميشود- زن جلوي شومينه روي صندلي مينشيند و به آتش خيره ميشود. مردكنار پاي او روي زمين مينشيند)
زن: تو كه نميخواستي اينطوري بشه. مگه نه؟
مرد: (تند و ملتمسانه) درسته. . . معلومه كه نميخواستم. . . هيچوقت نميخواستم. . . (سكوت) من واقعاً نميخواستم.
زن: آره.. آره. . . ميدونم. (سكوت) حالت بهتره؟
مرد: (بلند ميشود و راه ميرود) سالهاست ميخوام اينو به همه بگم. به همه اما هيچكس باور نميكنه. . . انگار هزارساله. . . ميدوني؟ راستش خودمم باور نكردم.
زن: (متعجب) سالها؟
مرد: درست ازون شب سرد لعنتي. سالهاست كه. . .
زن: بس كن آقاي بوگارت. بهتره تمومش كني.
مرد: (ميخندد) بازم بگو. . . دلم واسه اين جمله لعنتي خيلي تنگ شده بود. . . آقاي بوگارت. . . هوم. . . حالا ديگه مطمئنم خودتي.
(سكوت)
مرد: (گريان كنار پاي او مينشيند) نمي خواستم اينطوري بشه. . . باور كن
زن: بلند شو. بسه ديگه. . . يك كبودي كوچولو كه اينقدر مهم نيست. . . (سرد و شكسته) من عادت دارم.
مرد: (جا ميخورد) كبودي؟ تو داري درباره كبودي حرف ميزني؟
زن: مهم نيست. اصلاً بيا ديگه دربارش حرف نزنيم. باشه؟ (به طرف ميز ميرود)
مرد: كبودي. . .
زن: گرسنه نيستي؟ از وقت شام خيلي گذشته. . . چي دوست داري واست درست كنم؟
مرد: كبودي. . .
زن: اگه كلم داشتيم واست. . .
مرد: (به طرف زن ميرود) اون كبودي كجاست؟ ميخوام ببينمش.
زن: نه خواهش ميكنم تمومش كن.
مرد: زود باش نشونم بده. بايد اون لعنتي رو ببينم. . .
زن: آروم باش.. (او را به نشستن هدايت ميكند) بيا بشين. گفتم كه مهم نيست.
(مرد روي صندلي مينشيند)
مرد: واسم مرغ سوخاري درست كن. . .
زن: باشه. . . باشه آقاي بوگارت
مرد: من شبيه اونم؟
زن: اوهوم
مرد: اما نه خيلي. . .
زن: تو خود اوني. به خصوص وقتي عصباني ميشي. سرد و بيرحم. تنها فرقي كه دارين اينه كه تو داد ميزني
اما اون خونسرده. خيلي خونسرد.
مرد: من مثل اونم. (فرياد ميزنه) خونسردم.
زن: تو داد مي زني .. ببين.
مرد: من داد نميزنم. (فرياد ميزند) ميزنم؟
زن: نميزني. . .
مرد: نميزنم. حالا واسم مرغ سوخاري درست ميكني (زن ثابت ميماند)
دو
مرد: من هميشه دوستش داشتم. . . اينو بارها بهش گفتم (سكوت) هميشه بهش گفتم. انگار هزارساله هر شب اينو بهش ميگم. . . (مكث) سالهاست ميخوام به همه ثابت كنم كه نميخواستم. . . كه عمدي در كار نبوده. . . كه من نبودم. حالا خودش اومده و ميگه كبودي كوچيك. . .
آخه چطور ممكنه؟ پس اينهمه سال كجا بوده؟ (سكوت) نميفهمم. . .. . . اصلاً نميفهمم. خيلي عجيبه.
(زن وارد بازي ميشود. تكهاي از چوبهاي كلبه را درون شومينه مياندازد)
مرد: گرسنمه
زن: يه كمي طول ميكشه. . . (كنار مرد مينشيند. پشت به او. . . نيمرخ زن رو به تماشاچيان است. سكوت) بابا نميذاشت برگردم. ميگفت امروز يه كبودي كوچيك و فردا حتما بزرگتر.
مرد: (عصبي) من اين جملهها رو قبلاً شنيدم. . . اين جملهها خيلي آشنان.
زن: اين آخريش بود مگه نه؟
مرد: آره. . . قول ميدم. . .. ديگه از اين اتفاقا نميافته. . . قول ميدم (سكوت) گاهي كنترلمو از دست ميدم.
زن: هميشه همينو ميگي.. (سكوت. به طرف مرد برميگردد) ميدوني من. . . من هميشه دوسِت داشتم. (دوباره به روبرويش خيره ميشود)
مرد: (به زن نگاه ميكند) منم همينطور. . . خيلي زياد. (دوباره به روبرويش خيره ميشود)
(زن بلند ميشود. قصد دارد از صحنه خارج شود. لحظهاي ميماند. به مرد نگاه ميكند)
زن: شب به خير آقاي بوگارت. . .
سه
(مرد روي صندلي نشسته است.)
زن: (خوشحال و شاد است) من اومدم. . .
مرد: (به طرف او ميرود. سريع) تا حالا كجا بودي؟ معلوم هست؟ هوا تاريك شده.
زن: (ميترسد) رفته بودم خريد. چرا عصبانياي؟. . . مگه چي شده؟
مرد: از تنهايي بيزارم – نگران شدم فكر كردم رفتي.
زن:, اما من كه يادداشت گذاشته بودم. . . آخ افتاده زير ميز.
مرد: من از تنهايي مردم.. گفتم حتما دوباره تركم كردي. . .
زن: من كه نميتونم هميشه پيش تو باشم. . . ميتونم؟
مرد: پس كجا ميخواي بري؟
زن: تو حالت خوب نيست. . . (ميخندد) ميفهمي چي ميگي؟
مرد: بايد هميشه پيش من باشي. . . هميشه.
زن: شوخي نكن. . . آخه چطوري؟
مرد: (سرش را با دست ميگيرد عصبي) هميشه.
(زن بستهاي از ساكش بيرون ميآورد. بازش ميكند كرواتي قرمز رنگ را به طرف مرد دراز ميكند)
زن: ببين واست چي خريدم. با كت سورمهاييه خيلي خوشگل ميشه.
مرد: (كروات را كنار ميزند) فهميدي يا نه؟
زن: قشنگه؟ . . . خوشت مياد ازش؟
مرد: (كروات را دور گردنش مياندازد) گرش بزن.
(زن كروات را گره ميزند)
مرد: آره خيلي قشنگه. . .
(زن ثابت ميماند)
مرد: هميشه دوسش داشتم. . . اما اونه كه اذيتم ميكنه. هميشه آزارم ميده. هيچوقت نميفهمه.
(زن كنار مرد مينشيند. هر دو پشت به تماشاچيان)
مرد: فكر كردم بازم رفتي. . . گفتم حتما تركم كردي.
زن: ديگه هيچوقت تنهات نميذارم. . . هيچوقت تركت نميكنم.
مرد: (به زن نگاه ميكند) قول ميدي؟ (به روبرويش خيره ميشود)
زن: (به مرد نگاه ميكند) قول ميدم. (به روبرويش خيره ميشود)
زن: من يك كيك گنده خريدم. . .
مرد: كيك؟
زن: يك كيك شكلاتي با گلهاي كرم. . .
مرد: چرا كيك خريدي؟
زن: فروشنده گفت اين خوشمزهترين. . .
مرد: پرسيدم چرا كيك خريدي؟
زن: تازه از همه خوشگلترم بود. . . بقيشون. . .
(مرد بلند ميشود. در چشمان زن زل ميزند روبهروي او ايستاده)
مرد: چرا كيك خريدي؟
زن: (پشت به مرد ميكند) هميشه يادم ميره.
مرد: نميفهمم. . . اينجا چه خبره. . . من. . . من. . . انگار تمام اين اتفاقا رو قبلاً ديدم. . . تو يادت نميياد؟ تو اين صحنهها رو قبلاً نديدي؟
زن: خب چرا. . . ما از اين صحنهها زياد داشتيم.
زن: به دكترت سر زدم. (سكوت) تو قرصاتو ميخوري؟
مرد: من كيك ميخوام. . . كيك شكلاتي.
زن: ميدونستم ميخوري ميدوني اون قرصا خيلي مهمان.
مرد: كيك. . .
زن: پس بالاخره يادت اومد. . .
مرد: كيك شكلاتي. . .
زن: هميشه يادت ميره.
مرد: هميشه يادم ميره.
زن: مهم نيست. بعضي وقتا. . .
مرد: اما من چي رو يادم رفته بود هان؟
زن: (كلافه) اون سالگرد ازدواج مسخره رو. . .
مرد: (شوكه شده) فراموش كرده بودم. (سكوت) من آدم بديام مگه نه؟ (سكوت) اصلاً چرا خواستم برگردي؟ نميدونم. . . نميدونم چرا.. من آزارت ميدم نه؟
چهار
زن: ميرم كيكو بيارم. آقاي بوگارت (از او فرار ميكند)
(در صحنه فقط صورت مرد كه با نور ملايم شومينه روشن شده و عكس سياه و سپيد كه با نور تند موضعي نمايان است ديده ميشود. . . صحنه كه روشن ميشود زن ثابت مانده – مرد روي صندلي جلوي شومينه نشسته است. مدتي در سكوت. نور ملايم شومينه روي صورت مرد پاشيده است.)
مرد: اين صحنهها خيلي آشنان. . . اما آخه كجا ديدمشون؟ اين اتفاقا رو كجا ديدم؟ (سكوت) شبي كه تو رفتي برف مييومد. آسمون سرخ سرخ بود..
گفتم برف ميياد. . . از آسمون معلوم بود. اون شب حالم خوب بود. خوشحال بودم. . . از من بعيد بود. آشپزي كردم. . . (ميخندد) آخه تازه چند روز بود فهميده بوديم كه تو. . . كه بارداري. . .. (خشكش ميزند) باردار؟ . . .. تو . . ..
چرا درباره اون بچه هيچي نميگي؟ اون كجاست؟ تو اين سالها بايد به دنيا اومده باشه ديگه. . . مگه نه. . . پس كجاست؟
زن: چي داري ميگي با خودت؟
مرد: من اينجا نشسته بودم. . . درست اينجا كه تو اون خبرو بهم دادي.
زن: ببين بايد يه چيزي رو بهت بگم. . . چند لحظه به حرفام گوش بده.
مرد: گفتي. . . گفتي بايد يه چيزي رو بهت بگم.
زن: فقط قول بده آروم باشي و زياد شلوغ نكني.
مرد: تو گفتي قول بده آروم باشي و شلوغ نكني. هميشه ميترسي من ديوونه بازي دربيارم. (ميخندد)
زن: ما. . . ما داريم بچهدار ميشيم.
مرد: گفتي داريم بچهدار ميشيم. . . (يك لباس بافتني بچه را به زن ميدهد) چشات برق ميزد. . . اما انگار خوشحال نبودي. . . من شروع كردم به رقصيدن. . . و تو. . .
زن: هيس. . . سرو صدا نكن. . . همه خوابن. . . همه چراغا خاموشه. . .
مرد: گفتم اما چراغ ما روشنه. . . پس مي تونم برقصم. . . گفتي باشه اما آروم (آرام ميرقصد)
زن: ديگه بايد قرصاتو مرتب بخوري. ازين به بعد بايد مواظب همهچيز باشيم.
مرد: (ميايستد) گفتي بايد مرتب قرصاتو بخوري (عصبي ميشود) قرصاي تلخ لعنتي. ازون قرمزا بيشتر از همه بدم ميآيد. . . اما آبيا رو دوست دارم.
آبياي كوچولو. . . (به طرف زن مي آيد) قرص آبيامو بده. . . ميخوام بخورم.
زن: بايد همه رو بخوري. . .
مرد: نه فقط آبيا. . .
زن: هم آبيا هم قرمزا و هم زردا.
مرد: باشه. . . باشه. . . هم آبيا هم قرمزا هم زردا. . .
زن: اما تو از كجا ميدونستي؟ فقط خودم خبر دارم هنوز به هيچ كس نگفتم.
(زن بافتني را به سمت مرد ميگيرد – مردآنرا در دستهايش نگه داشته- زن نخ را در دست گرفته و بافتني را ميشكافد)
مرد: خودت بهم گفتي مگه يادت نيست؟
زن: نه يادم نميياد (سکوت) چرا فكر كردي. . . يعني. . . يعني. . . از كجا فهميدي كه. . .
مرد: ببينم حالت خوبه؟ تو خودت گفتي. . .
زن: آخه چطور ممكنه؟ (به فكر فرو ميرود)
مرد: بگو ببينم. . . اون بچه الان كجاست؟ چرا با خود نياورديش؟ دلم ميخواد ببينمش.
مرد: نكنه باليي سرش اومده. . . چرا حرف نميزني؟ (سكوت) اگه بلاي سرش آوردي بگو. . . من طاقتشو دارم (سكوت) تو از بودن اون خوشحال نبودي. از اولشم مخالف بودي. (فرياد ميزند) حرف بزن.
زن: من نميخوام او به دنيا بياد. ما در شرايطي نيستيم كه بتونيم. . .
مرد: آره. . . خودشه. . . اين دقيقا همون جمله است (گيج) خودشه. . . تو اينو گفتي و . . .
زن: بهتره كه به دنيا نياد (سكوت) مگه نه آقاي بوگارت؟ (نخ بافتني را ميكشد و مرد به طرف او ميآيد)
مرد: و بعد من گفتم اون مال ماست. . . و حالا زنده است. يه موجود زنده كه مال ماست.
زن: شايد اون نخواد به دنيا بياد.
مرد: اون عاشق زندگيه. سرزنده و شاداب. . . اون تپل. . . شيطون و پرسر و صداست.. با دستاي سفيدش. . .
زن: شايد نخواسته باشه پدرش قرصاي آبي و قرمز و زرد بخوره
مرد: گفتم خب نميخورم. . . خود تو هميشه وادارم ميكني.
زن: شايد دوست نداشته باشه مامانش به پدرش بگه آقاي بوگارت.
مرد: گفتم اونم مثل من عاشق اين اسمه. . . اون عاشق ماست. . .
زن: مطمئن نيستم (سكوت) شايد اون يه مامان خوشگل بخواد. . . يه مامان خوشگل با لباساي قشنگ
مرد: گفتم تو خوشگلي. . .
زن: شايد يه مامان مهربون بخواد. . . يه مامان شاد و مهربون
مرد:, تو مهربوني، شادي، خوشگلي
زن: شايد اون. . .
مرد: بسه ديگه. . . تمومش كن
زن: اون نبايد به دنيا بياد
مرد: بس كن(فرياد ميزند)
زن: شايد او دوست نداشته باشه پدرش فرياد بزنه..
مرد: (ملتمسانه) نميزنم. . . قول ميدم. . . ديگه داد نميزنم.
زن: هميشه همينو ميگي (بلند) تو هميشه همين جمله رو تكرار ميكني. . . (مكث)
مرد: ميشه اون كبودي رو ببينم؟
زن: يه بار ديگه هم گفتم نه. . .
مرد: خب. . . ميدوني؟ من. . . من. . . من هميشه اينو بهت گفتم. . . اما تو نشنيدي. . . نخواستي بشنوي.
زن: چي رو؟
مرد: كه. . . كه. . . هيچي . . . مهم نيست بهرحال نميشنوي
زن: چون هيچوقت نگفتي. هميشه همينجا تمومش كردي (زن بندرختي را جلوي صحنه وصل ميكند – از راست به چپ – از داخل يك تشت ملحفههاي سپيدي را برميدارد، ميچلاند و پهن ميكند.)
مرد: اصلاً بيا بريم مسافرت. يه جاي قشنگ. يه جايي كه تو هم دوست داشته باشي. يه جاي آروم و سبز. با درختاي سپيدار بلند.
زن: من دريارو ميخوام (آمبيانس دريا) چند ساله قول دادي منو ببري كنار دريا؟ سالهاست. . .
مرد: آره. . . درسته. . . تو هميشه دريارو دوست داشتي.
زن: ولي ما هيچوقت نرفتيم اونجا. (در حال پهن كردن ملحفههاي سپيد)
مرد: خب ميريم. . . حالا ميريم.
زن: ديگه فرصتي نيست. ديگه خيلي ديره.
مرد: (مبهوت ميماند) آخه چرا؟
زن: ما هميشه عقب ميمونيم. ميدوني اين ساعت هميشه ما رو شكست داده (صداي تيك تاك ساعت كه به مرور زمان محو ميشود) خب آخه ما خيلي ضعيفيم تنبل و كند. اونكه نميتونه هميشه ما رو به دوش بكشه. . . طبيعيه كه پيروز بشه. . .
مرد: اون نبايد پيروز بشه.
زن: اون از ما جلو زده. . . خيلي وقته. . . يعني تو متوجه نشدي؟
مرد: بهش ميرسيم.
زن: ما خيلي عقب مونديم (آخرين ملحفه را پهن ميكند)
مرد: نبايد پيروز بشه.
زن: مسابقه تموم شده. . . خيلي وقته. بيا بشين. بيا.
(هر دو كنار شومينه مينشينند)
مرد: شايد اون دوست نداشته باشد پدر و مادر جلوي آتيش بشينن و بازي رو ببازن. شايد بخواد پدرش تا آخرين لحظه بدوه.
زن: اون به اين مسابقه نميرسه. . . خودتم ميدوني. . .
مرد: نكنه بلايي سرش آوردي. . . بالاخره كار خودتو كردي؟
زن: بيا اينجا بذار آتيش گرممون كنه. تو كه نميخواستي اينطوري بشه. . . مگه نه؟
مرد: (مينشيند – كنار زن) پس بالاخره كار خودتو كردي.
زن: (دستهايش را روي شعلههاي شومينه نگه داشته) دستاتو گرم كن. . . ببين خون داره تو رگهام ميدوه. . . ميبيني؟
(نور ميرود. تصوير يك جنين روي ملحفههاي سپيد.)
پنج
(زن در پشت ملحفهاي كه تصوير جنين را دارد قرار گرفته – جلو و عقب ميرود)
مرد: امشب همه كارها رو خودم تنهايي انجام ميدم. . . تو تا صبح كنار آتيش بشين و استراحت كن.
زن: چقدر سرده. . .
مرد: حتماً برف ميياد. آسمون سرخ سرخ (سكوت)
زن: آقاي بوگارت؟. . . اسمشو چي بذاريم؟ (دستش را از بالا روي تصوير جنين ميكشد.)
مرد: اگه پسر بود. . . اگه پسر بود. . .
زن: همفري
مرد: (ميخندد) اونكه اسم منه.
زن: تو آقاي بوگارتي
مرد: همفري بوگارت.
زن: نه. . . فقط بوگارت
مرد: (لبخند ميزند) چه شبي بود. . . يادت ميياد؟ بوي سيگار و ذرت بوداده همه سينما رو برداشته بود. همه از سر و كول هم بالا ميرفتن. چه سر و صدايي بود. تو عصباني بودي. همش غر زدي. آخه تمام هفته رو منظر جمعه بوديم كه بريم سينما. اونم كازابلانكا (تصوير جنين قطع ميشود. تصوير فيلم كازابلانكا با صداي فيلم) وقتي از سينما اومديم بيرون خيره شده بودي به من. . . گفتي تو شبيه اوني. بوگارت. . . (صداي زنانه تقليد ميكند) آقاي بوگارت. . . آقاي بوگارت؟
(زن موسيقي فيلم كازابلانكا را زمزمه ميكند)
مرد: انگار عاشق اون شده بودي. . . (ميخندد) هميشه فيلماي اون كه روي پرده بود. . . اصلاً چرا به من ميگي بوگارت؟ من كه شبيه اون نيستم. . . تازه مگه آخرين بار قرار نشد نگي؟
(زن به طرف تصوير همفري بوگارت كه روي ملحفههاست ميرود و آن را لمس ميكند.)
زن: بوگارت. . .
مرد: (مبهوت) انگار عاشقش شده بودي. (پشت به تماشاچيان مينشيند)
زن: تو خود اوني.
مرد: من خيلي شبيه اون نيستم.
زن: تو خودشي. . .
مرد: بس كن. نه. . . اونقدرهام كه تو ميگي. . .
زن: آقاي بوگارت. . . (تصوير را لمس ميكند)
مرد: بسه ديگه نميخوام بوگارت باشم. ازش متنفريم (بند رخت را ميكند – موسيقي و تصوير قطع ميشود- ملحفههاي سپيد وسط صحنه افتادهاند)
زن: اما من دوسش دارم. (سكوت) امشب چقدر سرده. . .
مرد: تو. . . تمام اين مدت. . . ببينم اصلاً. . .
زن: سرده. . . خيلي سرده.
مرد: آتيش خاموش شده.
زن: امشب برف مييايد؟
مرد: از سرخي آسمون معلومه. . .
(سكوت)
زن: اسم پسرمونو چي بذاريم؟ (يكي از پارچهها را مثل بچه در آغوش گرفته)
مرد: همفري.
زن: اگه دختر بود چي؟ (پارچه را ميبوسد)
مرد: نميدونم.
زن: تو فكر ميكني اون به اين مسابقه برسه؟. . . من كه فكر نميكنم.
مرد: شايد اون دوست داشته باشه برسه.
زن: شايدم نه. . . مثل خودت. . . هميشه وقتي ميريم سر خاك مامان بابات بهشون بد و بيراه ميگي. . . (پارچهها را يكييكي جمع ميكند و روي ميز ميگذارد)
مرد: ديگه چيزي نگو. . . باشه؟ او بايد بياد و مسابقه بده.
زن: نميخوام بياد و قرص خوردن تو رو تماشا كنه.. اون نبايد به دنيا بياد.
مرد: اون مال ماست. . . عاشق ماست. . . (سكوت) ديگه قرص نميخورم. . . قول ميدم. اصلاً وقتي اون بياد من ديگه قرص احتياجي ندارم.
زن: ما آماده نيستيم. . . اگه تو يكبار فقط يكبار كنترلتو از دست بدي چي؟ اونوقت ميگي به قرص نيازي نداري؟ (پارچهها را تا ميكند)
مرد: (فرياد ميزند) اين جملههاي تكراري رو تموم كن. . . نميخوام بشنوم. . . بس كن.
زن: (فرياد ميزند) داري زنده به گورش ميكني. . . فكر كردي ازت متشكره؟ فكر ميكني به تو افتخار ميكنه؟ نكنه احساس ميكني پدر نمونهاي هستي؟ ازت متنفر ميشه. . . از من. . . اين خونه
مرد: بس كن. . . بس كن. . .
(سكوت طولاني)
زن: آقاي بوگارت؟
مرد: نميخوام با اين اسم مزخرف صدام كني. (فرياد ميزند) اسم خودمو بگو. . .
زن: اسم خودت؟
مرد: آره. . . اسم خودم. . .
زن: صبر كن ببينم. . . اسم تو. . .
مرد: فراموشش كردي؟. . . مگه نه؟
زن: نه. . . نه. . . صبر كن. . .
مرد: خب مدت زيادي گذشته. طبيعيه كه. . . (درمانده). . . آره طبيعيه. . . درسته.
زن: آقاي. . . آقاي . . . (بين عكسهاي قديمي روي ديوار ميگردد)
مرد: انگار هزارساله صدام نزدي. . . سالهاست كه مردم. . . انگار هزارساله مردم. . .
زن: اون اسم يه چيزي بود شبيه. . . شبيه. . .
مرد: اينجا هر شب برف ميباره. . . هر شب.
زن: بيا بريم كنار آتيش. . .
مرد: شومينه خاموشه. . . انگار هزارساله كه. . . هر شب. . . اون هر شب خاموشه. . .
زن: بيا با هم روشنش كنيم. . . اونوقت دستامونو گرم ميكنيم و خون توي رگهامون ميدوه. . .
مرد: اون نميخواد من بازي رو ببازم.. به من افتخار نميكنه. . . از من متنفره. . .
زن: بلند شو. . .
مرد: من باختم. . . انگار هزار ساله باختم..
زن: آقاي. . . اسمت. . .
مرد: هميشه ميخواستم يه چيزي رو بهت بگم. . . اما تو نشنيدي. . .
زن: هيچوقت نگفتي. . .
(سكوت)
مرد: اسمم يادت نيومد؟
زن: مدت زيادي گذشته. . . خب ميدوني؟ آدم بعضي چيزها رو فراموش ميكنه ديگه.
مرد: آره. . . درسته. . . بعضي چيزها زود فراموش ميشه. . . بعضي چيزها هم هيچوقت از ياد نميره. . .
زن: چي؟
مرد: انگار هزار ساله. . . هر شب. . . اينجا صداي دريا رو ميشنوم.
زن: آقاي. . . آقاي بوگارت.
مرد: اين اسم لعنتي رو نگو..
زن: چي صدات كنم؟
مرد: اسم خودم. . . اسم خودمو بگو.
زن: فراموش كردم. . .
مرد: ميدونستم. . . سالهاست كه ميدونم. . . (ميخندد، خندهاي بغضآلود) انگار هزار ساله مردم. . .
زن: ميرم بخوايم. . . شب به خير آقاي بوگارت. . .
(مرد فریاد می زند. نور می رود. مدتی در سکوت می گذرد. نور موضعی روی ساعت که حالا روی دوازده خوابیده. نور موضعی می شود و درست همراه با آن نور موضعی روی عکس سیاه و سفید می شود. نور باز می گرد. مرد پشت به تماشاچیان نشسته... پیکر زن جلوی صحنه زیر پارچه ای سپید افتاده.)
مرد: من. . . هميشه دوسش داشتم. . . هيچوقت نفهميد. . . انگار هزار ساله هر شب اينو بهش ميگم. . . (سكوت- برف سپيدي آرام بر آن دو ميبارد- تصوير فيلم كازابلانكا – بدون صدا- بر آن دو و تمام كلبه چوبي افتاده است.)
مرد: گفتم امشب برف ميياد. . . از سرخي آسمون معلوم بود. . . (سكوت) دوباره تركم كردي؟ ميدونستم ميري. . . (سكوت) كاش اون كبودي لعنتي را نشونم ميدادي. . .
(بلند ميشود جلوي شومينه خاموش مينشيند)
مرد: ميخوام دستامو گرم كنم. ميخوام خون لختهشده توي رگهام بدوه. . . ميخوام اون بهم افتخار كنه. . . اين صحنهها رو كجا ديدم؟ يادم نميياد. شايد توي يكي از اون فيلما كه آخر هفتهها ميديدم. . . از همونا كه آقاي بوگارتِ تو قهرمانش بود. (سكوت) پاشو. . . بايد وسايلمونو جمع كنيم. . . بريم كنار دريا. . . يه آتيش گنده دست كنيم و دستامونو روش بگيريم. . . به اون مسابقه هم ميرسيم. . . خودم يه عالمه هيزم جمع ميكنم. . . اونوقت ديگه از ساعت جلو ميزنيم. . . (سكوت) ميگم اگه دختر بود اسمشو بذاريم دريا. . . تو هميشه عاشق دريا بودي. . . (نور آبي فضا را پر ميكند - آمبيانس دريا) انگار هزار ساله. . . هر شب. . . صداي دريارو ميشنوم. . . درست از اون شبي كه تركم كردي.
چاپ شده در زغال 3 - اردیبهشت 85- صفحه 20 تا 28 - تصویرساز: مجتبی حق جو