رفقا! شاید همه بدانید «سامیزدات» چیست. پس از ممنوعیّتهای پیدرپی که در نتیجهی سلطهی کمونیستهای روس در چک برای اهل قلم پیش آمد، آنها تصمیم گرفتند نوشتههایشان را به صورت «خود- نشر» به دست خوانندهها برسانند: در قالب سامیزداتهای زیرزمینی. نویسندگان چک، در نبود اینترنت سامیزدات را برگزیدند. سامیزدات اساساً بستر شکل گرفتن اندیشهی ناهمسان است، و وفاداری به رادیکال بودنش او را به اعماق زیرزمین چاپخانههای قدیمی واپس می راند.
سامیزدات یک انتقاد است، انتقادی بنیادین به وضعیت موجود. رفقا! سامیزدات ابزار بیان یک مارکسیست است. تاریخ ابداعِ سامیزدات، شاید نشان از خودانتقادی نهفته در دل مارکسیسم باشد، -البته شکی در بلاهت و جزماندیشی آن دوره از کمونیستهای روسی نیست(1) -. گاه حتی میتوان یک سامیزدات را تنها و تنها به خاطر خودانتشاریش تحسین کرد. به خاطر ژستی که در مقابل نیروی مخالف از خود نشان میدهد. رفقا! مجلهی الکترونیکی زغال اینبار میخواهد در قالب «خودنشر» و یک سامیزدات درآید، سامیزداتی ارتدوکستر از هر مجلهی رسمی در باب هنر انقلابی. سامیزدات ما در فرمِ محضاش، برآمده از سلطهی «نشر کلریک»(منظور از کلر همان ماده ی تصفیه کننده ایست که به آب افزوده می شود تا از ناپاکی اش بیالاید) ایرانی است. و در محتوایش، آرزوی گام برداشتن به سوی جنبش هنری را در سر میپروراند...
نویسندگان چک در نبود اینترنت سامیزدات را برگزیدند. اما مجلهی الکترونیکی زغال برآمده از خودِ فضای سایبراسپیس بود و همزمان وفادار به طرز عملکرد آن. این فضای مجازی، تنها مدیوم بیانِ ایدههای زغالی بود سیاهتر از جامعهای که در آن منتشر میشد. زغال یک خانهی زیرزمینی سیاه است. این خانهی سیاه را در دل فضای مجازی برپا کردیم، و در آن هنر اقلیّتی را نظریه پردازی کردیم که هنر را در بستر اجتماعی میدید و مسئلهی اجتماعی را ناگریز از نظریهپردازی. پس این خانه ترکیبی از نوشتههای تاریک و تصویرسازیهای دهشتناک سیاه شد. این خانه نه گالری، نه انتشاراتی و نه تریبون و نه محفل ادبیات مسلط بود، چرا که همهی اینها در یک چیز به هم شباهت دارند، آدمها همیشه شوق رفتن به گالری و محفل دارند اما وقتی به بیرون میآیند چیزی در دستشان نمییابند. این حقیقت را برشت درمورد سالنهای بزرگ تئاتر با اجراهای پرطمطراق بیتاثیر افشاء کرد. پاشنهی در گالری تنها به درون میچرخد، کسی چیزی از آن به بیرون نمیآورد. پس خانهی سیاهمان تبدیل به سامیزداتی مجازی در برابر یک گالری، انتشاراتی یا دکه روزنامه فروشی گردید. زغال غاری شد به ظلمتِ اعماق یک چاپخانهی قدیمی که نظریهپردازی یک هنر جدید را در سر میپروراند. در همین زیر زمین بود که ما دریافتیم گالریها شعار انتزاع سر میدهند و شعارِ آوانگارد بودن در هنری بدور افکندهشان از جامعهی خویش. ما دریافتیم این «فکل کراواتیها ملبس به کلاه گیسهای آهار زده و مشتهر به فضل فروشی حقیرانه» از تجربهی زیسته چیزی نمیدانند، یا در خوشبینانهترین حالت ما چیزی از نحوهی زیستشان درک نمیکنیم. هنرشان برای ما «بیمعنا» بود اما نه آن «نامعنایی» که اتفاقاً برای ما نشانه ی حیات است. برخلاف شعار تمامی این نظریهپردازان در رسالههای کلفت –اما در باب مسائلی ناچیزو خرد- که اغلب همچون یک ویروس عمومی کل خلاقیّت جامعه آرتیستها را نابود میکرد، و هنر مارکسیست را کهنه میخواند، ما تناقضی بین هنر آوانگارد و نظریهی مارکسیسم انتقادی نیافتیم. پس خانهی سیاهِ زغال، آرزوی هنر انقلابی را در سر پرواند از جنس خودش، از جنس هیچ. این خانه سیاه است بیشک، اما حکایتی در خود محبوس دارد. در ابتدا نوشتیم:
«ما معتقدیم اگر تولیدی در کار باشد حاصل گفتگوهای گروهی است. اینجا محل نمایش تولیدات ماست. محل ضبط صدای دیالوگهای جمعی مان. تصاویرمان چیزی جز گفتمان بدنهایمان و زبانمان فراتر از آواهایمان نیست. ما از اندیشه های اقلیّتی- و نه از استادان سخنور- یاد گرفته ایم زبان اقلیّت زبان آوایی است. زبانی که تصویر را با سخنوری مبادله نمیکند. در زبان اقلیّت همه چیز ارزش جمعی و اشتراکی می یابد. ما معترفیم که هیچ کدام از ما آدمهای با استعدادی نیستیم چرا که استعداد شیوه ی بیان فردی است. استعداد مربوط به «ادبیات استادی»، «ادبیات مولف» است. «هنر استادان» را نه یاد میگیریم ونه میفهمیمشان و به این خاطر است که یاد نخواهیم داد بلکه خود را به دستخوش تجربهگرایی خواهیم راند»...
این خانه برایمان محل بسطنشینی جمعی نبود. پس آن اندک خواستهمان چه بود؟ ما تنها به دنبال تکثیر در بدنهای مشابه خود بودیم. ما همراه با بکت یاد گرفته بودیم که مونولوگها را فراموش کنیم و پارتنر«ها»یمان را بیشتر از پیش دوست بداریم. پارتنرهای ما معشوقه هایمان هستند، از آن زمان که جنسیّت را از بدنها به کلام منتقل کردهایم؛ زبان ما را تنها همجنسانمان خواهند فهمید. خواستیم به اندیشهی اقلیّتی خود وفادار بمانیم و روی سخنمان با بدنهای فروپاشیده در زندگی انداموار امروزی باشد. آرزوی بلندپروازانهمان بر فراز ایجاد یک جنش هنری به پرواز درآمد اما نه با بالنی پر از سرنیشنانِ محفلیِ لیبرالِ آهارزده. آنجا نوشتیم: «ما هیچ کدام از شما را دوست نداریم بلکه نهایت تلاشمان در به دام اندختن شماست. بیشتر از آنکه با شما در آمیزیم، گرفتارتان می کنیم. اگر حوّا، آدم را دوست می دارد و با او در میآمیزد، در مقابل «لیلیث»(اسطورهی شرارت) شرورانه به جلد دختران می رود و آنها را اغفال می کند.«چرا که قبل از حوًا لیلیث بود». شرارت لیلیث را می ستاییم و به شما میوهی ممنوعه تعارف می کنیم».
همهی این ایدهها ما را از جریان رسمی دور کرد و اینترنت را به تنها ابزار بیانمان بدل ساخت. سرسختی در وفاداریمان به اقلیّت ماندن ما را از موج پوپولیستی ایران بعد از انتخابات به دور نگه داشت، چون اقلیّتها را به هیچ روی در پیوند با جریان پوپولیتسی نمییافتیم. در این بین رادیکالترینها اللهبختکی یا از بختِ نیکشان پوپولیست شدند ولیکن از آن طرف سامیزدات معنای واقعی خودش را بار دیگر بازیافت. و ما باز به این ایمان آوردیم که تاریخ محل رویداد ناهمسانیهاست، و ناهمسانی هیچگاه به اتمام نمیرسد. رفقا! بحث در باب تمایز «بی رای ما کو؟» و «رای آنها کو» بحثی ست که بعد از یک سال و اندی که از انتخابات گذشت فهمیدیم اساساً بیفایده است و توضیحاش در این وجیزهی سرمقاله نمیگنجد.
در بالا نوشتم: گاه فرم خالی یک سامیزداتِ زیرزمینی بدان مشروعیّت میبخشد. اما از بختیاریشان در «صدای آمریکا» بود شاید که هژمونی مردمی که خواستار رایشان بودند در اینترنت چنان قدرت گرفت که هیچ سامیزداتی نتوانست بگوید: «پس بی رای من کو؟». در این بحبوحه زغال از رو سیاهیش نهراسید، حتی اگر شده تنها به فرم خالیش وفادار بماند. خانه سیاهتر شدیم، اما از دام کُِشنده و شتابزدهی جامعه بیمار آن روزها گریختیم. در چنین حالتی سامیزدات گام به سوی «معناباختگی» برداشت، سکوت کرد، از «نامعنایی» نوشت، اما با این حال سامیزدات ماند، شاید به همان اندازه رادیکال. وقتی سکوت یک ژست سیاسیست پس ما ژستمندان را بیشتر از هرکسی می توانست اغوا کند، ما سکوت را برگزیدیم، سکوتی با یک ژست «نامعنا». اما رفقا! در اکنونِ ایران چه شوقی دارد بازگشت به یک سامیزدات واقعی، به یک فرم ناب، به نشریهی کاغذی با جلد چاپ دستی، به زغالی کمی سیاهتر از قبل.
دوستان اکنون «از بخت یاری ماست شاید» که میتوانیم به ایدههای اولیه بازگردیم: «درشرایطی که همهجا پر است از کتابها، متن سخنرانیها، دست نوشتهها و یادداشتهای سیاسی جریانات «هنجارمند» و پرطمطراق راستاندیشان، هنوز در گوشه کنارهها همهمههای «ناهنجار» کسانی که میخواهند جنبشهای مستقلی پایهریزی کنند به گوش میرسد. همهمههایی که دیگر محتوای آواییشان در هیچ ظرف موسیقیایی خوشآهنگ و عمومیّتیافتهای نمیگنجد. همهمهای شبیه همهمهی دانشآموزان در رمان «قصر» که صدای معلمشان را محو میکنند. صداهای ناهنجاری که محتوایشان چیزی جز فرم بیانشان نیست. فرم بیانی که دائم در هر حال کوچ و گریز است. صداهایی که در پشت تمامی معناهای هنجارمند و تاویل برانگیز پنهان شدهاند تا از طریق آواهای جمعیشان از آنها معنازدایی کنند. جنبشهای مستقلی که نام اقلیّت را به عنوان بهترین نام برگزیدهاند و پتانسیل سیاسی عدول از هنجار را در خود دارند. اما در میان این جنبشهای مستقل(جنبش زنان، جنبش کوئیر، جنبش کارگری و الخ) هیچ گاه اسمی از «جنبش هنری» به میان نیامده است». اکنون در شرایطی که سیاست ایران تنها دو قطب دارد باید از جنبشهای اقلیّتی دفاع کرد که با عمومیّت شاید «سرهم بندی» شوند اما قطعاً «هم ارز» نمیگردند. اکنون وقت دفاع از یک جنبش هنری انقلابی است و هیچ جنبشی بدون مانیفست بوجود نمیآید. مانیفستنویسی به قول برتون از مانیفست حزب کمونیست سنت مییابد و اتفاقاً هوشمندی برتون در همان دیدن هنر در بطن هستی اجتماعیاش بود. حال که همان سیاست دوسویه ایرانْ ماجرای «تراژیک اسب تروا» را نتوانست اجرا کند، ما به دنبال اصیلترین اندیشهها میگردیم، ما بر زین «اسب کمیک دون کیشوت» چهار نعل میتازیم. چنانکه راستگویی گفته بود «تاریخ دوبار تکرار میشود»: بازگشتِ سرخوشانه و کمیک مآبانه به بازیافتن هنر آوانگارد انقلابی در وضعیت معاصر ایران.
تاریخ را نوابغ نوشتهاند. نوابغی شوریده و به بلوغ رسیده. ما از هدایت-آن جغد شومی که در شب تیرهی ادبیاتاش بیدار ماند- به عنوان یک نابغهی ادبی یاد میکنیم اما اکنون بیشتر از هر چیز به هنرمندان بالغ نیاز داریم. نبوغْ هنرمند را به سمت یک انتزاع/انزوا میبرد ما به بلوغ یک جنبش هنری معتقدیم. مانیفست نویسیْ دخالت در امر اجتماعی هنر است و به ما یاد میدهد اگر نبوغ یک تصادف است، بلوغ یک ضرورت است. سامیزدات ما اینبار به اتخاذ یک موضع سیاسی در هنر روی آورده است. چنانکه اروپای نیمه اول قرن بیستم ضرورتش را درک کرد و بخش ترجمهی این مجله را به مانیفستهای آنها اختصاص دادهایم..
ما در این نشریه ابتدا نظریات خود را راجع به هنر مینویسیم. نظریاتیکه در نامعنائیشانْ چندگانهاند اما انگار از ریشهای مشترک برمیخیزند، از بدنهای شتابان در/بر هستی.... ما با ادای احترام به مانیفست «خروس جنگی» و سایر مانیفستهای ایرانی و نشریات آوانگارد انقلابی مثل «آرت کالت» که تلاشی در راستای ضرورت مانیفست نویسی در ایران زمان خویش کردهاند، به ترجمه و انتشار چندین مانیفست معروف غربی از جمله مانیفست دادائیستها، سورئالیستها، فوتوریستها، موقعیتگرایان و استاکیستها و غیره میپردازیم.
مجموعهای از مانیفستهای هنری که در این شماره ترجمه میشوند به نوعی در ارتباط با نظریات خودمان راجع به هنر انتخاب شدهاند.گرچه این موضوع در فرایند خواندن برای مخاطب کاملاً مشخص خواهد شد. و دست آخر من سعی میکنم تمام چیزهایی را که در مقالاتمان در باب مانیفست نوشتیم و تمام نقدهایمان به مانیفستهای ترجمهشده را، در قالب چند بند تحت عنوان «ژستهای ما» در آخر مجله خلاصه کنم.
اما توضیح اینکه، پیش از هر چیز باید یادآور شوم که این بندها بیشتر از آنکه «مانیفست زغال» تلقی شوند، ژستی هستند در راستای بسط نظریهیِ ضرورت مانیفست نویسی در ایر ان معاصر...
پانویس
1- .... در ابتدا هنرمندانی با گرایش های مختلف مشتاقانه صحت اظهارات متملقانه استالین را که هنرمندان و نویسندگان را مهندسین روح می دانست تصدیق کردند...اما بعدها در قطعنامه سازمان بین الملل کمونیست در سال 1932 با تزهای خارکف آمد که: مهمترین وظیفه، آموزش کمونیستی توده هاست، بنابراین هنرمندان می بایست از تعهد خود نسبت پرولتاریا آگاه می شدند...(از نشریه آرت کالت/سورئالیستهااستالینیست ها و تروتسکیستها/هلنا لویس/ترجمه گراناز موسوی)


