«سخن» دوباره آن روی ستمگرش را نشان داده است. امروز ستم مُشت آهنین خود را قبل از هر چیز در آنچه می بینیم، آنچه می شنویم، آنچه می خوانیم نشان می دهد. با خوانده ها چه کنیم؟ با آنچه می بینیم، با آنچه می شنویم؟ ادبیاتِ مردم ستمدیده چنین می پرسد...
این اتفاق در برهه هایی از تاریخ ایران همواره افتاده است. و در آن برهه ها ادبیات سعی می کرد صدای مردم ستمدیده باشد. نیما با تحول در موضوع شعر و به هم ریختن نظم ابیات، نظم و قواعدی را به هم ریخت، که در پس آن مردمی نظم و قواعد خود را می جستند. هدایت بی اهمیت ترین انسان ها (و حتی حیوان ها) را به گونه ای به ادبیات وارد کرد، که قطره های خون و عرقِ مردمی در آن نهان باشد. شاملو مردم را یک لبخند دانست که دریغا نمی خندد (بگذار برخیزد مردمِ بی لبخند)، آثار رئالیستیِ ساعدی هر یک مردمی را رویت پذیر می کرد که پیش از آن رویت ناپذیر بود. و «ظل الله» رضا براهنی با فراروی از «ادبیات زندانِ» عصر خود، حکایت بدن هایی را سرداد که بی هیچ تعالی از مادیت شان، در شکنجه و انزوای سلول خود، نمایان گرِ گوشت و خونِ کلمات بودند. این «قانونِ غیراساسیِ» ادبیاتِ ماست. به عبارتی می توان گفت در برابر نظم و «قانون» مسلط، حتی یک «قانون اساسی»، ادبیات آن فرم بیانی ست که «قانون غیراساسی» خود را می جوید.
تاریخ دهه های اخیر ایران، این امید را از بین برد که ادبیات می تواند به هنری انقلابی یا دموکراتیک بدل شود، گونه ای از هنر که توده ها را به یک سوژه ی حقیقی و اصیل بدل کند. پس از گرایش توده ها به جمهوری اسلامی، «مردمِ» ادبیاتِ ایران از میان رفت. مردم در ادبیات ایران دیگر وجود ندارد، حتی اگر تمام مردم ایران این ادبیات را بخوانند. مردمِ ادبیات، نه به صورت بازنماییِ اتفاقاتی که بر آنها می گذرد، بل به صورت آن رویداد تکینی که هر گونه نظام بازنمایی (در سیاست و در بوطیقا) را به چالش می کشد، دیگر وجود ندارد. ادبیاتی که نه در پی وصف بداهت ذهن مولف، بل به دنبال ابداع جمعیتی بود که هر زمان از خودش کوچکتر می شود. وظیفه ی ادبیات امروز، اگر وظیفه ای داشته باشد، نه بازتاب صدای مردم، بل ابداع مردم است.
امروزه تقریباً همگان به این نتیجه رسیده اند که شعر هیچ اهمیتی ندارد. البته نه شعری که از گذشتگان به ارث رسیده است (شعر موزه ای) بل شعری که «ابداع می شود». «شعرِ اکنون»، این شعر هیچ اهمیتی ندارد. از یک سو، می توان به بی اهمیتی شعر در جامعه ی امروز بی توجه بود و همچنان به شعر گفتن ادامه داد (از آنجایی که می گویند شاعر باید کار خودش را بکند و قضاوت را به زمان بسپارد!)، اما از دیگر سو، می توان از همین بی اهمیتی آغاز کرد. می توان برای لحظه ای شعر گفتن را متوقف کرد و این پرسش را پیشِ روی خود گذاشت: چرا امروز همچنان باید شعر گفت، به جای آنکه نگفت؟
در برابر این پرسش، می توان همچون «واپسین انسان» نیچه دیگر هیچ نخواست؛ و بی توجه به موقعیت منحط کنونی، در شبِ بی خدا به خواب خوش ادامه داد. و یا به سیاق هایدگر شاعران مدرن را از خواب برخاستگانِ ویرانیِ امروز دانست. هایدگر سوگ مقدس هولدرین را به دور از هر حس نوستالژیک نسبت به گذشته و حضور خدایان می دانست. نزد وی، این یک سوگ مولّد و آفرینش گر بود که هستیِ تاریخیِ یک قوم را بنیان می نهاد. اما این خوشبینی هایدگر به توانایی بنای رخداد حقیقت توسط شاعران، امروز به هیچ وجه صادق نیست. چراکه شاعرانِ امروز خود به خواب عمیقی فرورفته اند.
تلاش برای طرح یک «بوطیقا»ی تازه در قالب مانیفست، امروزه خود به امری کهنه و کلیشه ای تبدیل شده است. در این سالها کم نبوده اند جریانهایی که با عناوین مختلف آمده اند و رفته اند و هر یک بنا به تاثیری که از ترجمه های بابِ روز در ایران گرفته اند اصطلاحاتی را در هوا پراکنده اند و خود نیز همراه با آن اصطلاحات در آسمان تیره ی ادبیات فارسی دود شده اند و به هوا رفته اند. در واقع سالهای جوانی ما در ادبیات، به نوعی همزمان بود با قارچ های «آوانگاردیسمِ محافظه کار» که در هر سو سبز شدند و بعد بدون هیچ دلیلی که پایه ی اجتماعی مشخصی داشته باشد محو گردیدند. آوانگاردیسمی که آوانگارد بود ولی نمی خواست به کسی بربخورد. بنابراین رفته رفته راهش به ستون روزنامه های کثیرالانتشار باز شد. چراکه هر مانیفست نویسی در دوران ما، دست آخر به ستون نویسی در روزنامه ی اصطلاح طلب تبدیل خواهد شد. برای افول هر یک از جنبش های «آوانگارد» غربی می توان دلایل جامعه شناختی، نظری، یا فلسفی آورد، حتی می توان افول آوانگاردهای ادبی و هنری دهه ی سی، چهل، و پنجاه ایران را هم به لحاظ اجتماعی بررسی کرد، اما دهه ی هشتاد آمد و رفت و هیچ کس ندانست که آن همه مانیفست و شعر فلان و بهمان چرا آمدند و مهمتر از همه، چرا رفتند؟ پاسخی نمی توان به این پرسش داد، فقط می توان از شرایط و قرائن اینطور برداشت کرد که ادبیات آن خاصیت سوبژکتیو خود را به طرز غریبی در این دهه از دست داد.
در دهه ی چهل و پنجاه ایران، حتی «ژورنالیسم» و مجلات نیز اثری از «مانیفست» را بر خود داشت. پس از پایان این دوران، در دهه ی هفتاد و هشتاد، مانیفست ها جای خود را به «نقد و بررسی» های روزنامه ای دادند. منتقدِ امروز وجود دارد تا از آنچه وجود دارد بنویسد، نویسنده ی دهه ی چهل و پنجاه می نوشت تا امر ناموجود را بجوید. آنچه روزگاری «عجیب و غریب» می نمود، امروز به امری عادی و بدیهی تبدیل شده است، برخلاف آرمانِ برشت که می خواست آنچه عادی پنداشته شده است را غریب نشان دهد. نشست های نقد و بررسی یا افتتاح کتاب شاعران و داستان نویسان، با آن دک و پزها و با آن «دعوت به عمل آوردن ها»، کار روتین و البته «حرفه ای» منتقدان هنری که از این گالری به آن گالری پرسه می زنند تا خوراک هفته نامه ها و ماه نامه های مربوطه را بو بکشند ـ و آنجا نیز خود بازار مکاره ای ست ـ ، تمام اینها امور عادی ای هستند که روزگاری «غریب» و «بورژوامآبانه» تلقی می شدند، و امروز جزئی از «آداب فرهنگی» اند.
اما چه باید کرد؟ بی شک نباید همچون فوتوریست ها ندای تخریب گالری ها را سر داد، باید گالری ها را تسخیر کرد. بی شک نباید ندای تخریب «نشست های» نقد و بررسی و افتتاح کتاب و آن «دعوت به عمل آوردن ها» را سرداد، بلکه باید در آن جلسات ایستاد و مسیر آن را بسوی قهقرا هدایت کرد. اگر آنجا یکی از مراکز سخن پراکنی ست، چه باک اگر سخن پراکنان پراکنده شوند! باید از گالری ها و «نشست ها» یک تریبون ساخت، یک بیلبورد تبلیغاتی که توسط حرامزادگانِ ادبیات تسخیر می شود. باید موقعیتِ یک سخنگو را تسخیر کرد.
چه بدن ها که در دخمه ها منقبض گشته اند. چه ملحفه ها که بعد از محو بدن، نقش یک چروک را به خود گرفته اند. چه دهان ها که باز می شود در خفا، برای لبخند. چه مقعدها که گشوده می شود در انزوا، برای زائیدن! چه کارکردها دارد دهان، برای جیغ. چه توان ها دارد، نَفَسی که از سینه بر می آید، بخاطر دریغ. ادبیات چرا یک فریاد نباشد؟ نه فقط در شکستن نحو، بل در شکستن سکوت. صدور صوت، بی هیچ آهنگی. جیغی از حنجره ی یک نوزاد، گوزی از مقعدی تنها، شیهه ای از حنجره ی اسب، گریزی از پوزه ی گرگ. ادبیات چرا اینها نباشد؟ باید از «نشست ها» قلمروزدایی کرد و خوابیده ها و افتاده ها را صدایی بخشید. باید سایه ی ادبیات را شناخت. سایه ای که دیگر بدنی ندارد. ادبیات مردم ستمدیده هرگز مرزی به نام «ادبیات» نمی شناسد. شاید بتوان گفت یک سایه است. سایه ای که دیگریِ ادبیاتِ موجود است. سایه ای که از بدنِ ارگانیکِ آن رها گشته است. نه دشمن آن است و نه آن را «نفی» می کند. بلکه اساساً از دایره ی فراگرفت، معنابخشی و تملّک آن بیرون است. بی شک نباید از «یک» سایه سخن گفت. سایه جمعیتِ خاموشی و تاریکی است. جمعیتِ شب است. ما از سایه های ادبیات سخن می گوئیم. از چندگانگی ای که به «یک» فروکاسته نمی شود. همچون چندگانگیِ جانوران و حشراتِ فیلم naked Lunch که حروفِ ماشین تحریر را حین نوشتنِ «گزارش» به چندگانگی های دسته ای پیوند می دهد. خارجیتِ دیگریِ ادبیات، که «خارج تر از هر فاصله ی مکانی» است، حاکی از آن است که نمی توان دیگری را در دل تمامیتی که بنا به تعریف «خارج» ندارد جای داد. دیگری حلقه ی بسته ی تمامیت را می شکند. مثل لکه ای که ناگاه چشم انداز زیبایی که از پنجره می بینیم را آلوده می کند. دید را مختل می کند. از خواندنی قلمرو زدایی می کند، و بی صداییِ درونِ صدا را می شنواند، و در عین حال هیچ نیست.
«ادبیات» همچون قصر تسخیرناپذیری ست که به شدت حصاربندی شده است و از خود جز تائید خود نمی زاید، حتی اگر در قالب یک نفی جلوه گر شود که دست آخر با خودش «همان» می شود. ادبیات به عنوان نهادی که مملو از اتاق ها و دفترهای اداری مختص به خود است (ناشر، منتقد، روزنامه، معرفی کتاب، نشست نقد و بررسی، که هر کدام برای خود ماجرای ملال آوری دارد) دقیقا بر خودش منطبق است، از هیچ حاشیه ای فراتر نمی رود، و خطرِ هر انحرافی را دفع می کند، چون قرار نیست چیزی بگوید، غیر از این واقعیت که «سخن» می گوید. سخن گفتنِ «ادبیات» در واقع به گفتمانی ارجاع می دهد که مبنا و پایه ی انتخاب موضوع این سخن است.
این ادبیات، که خود ساز و برگی ایدئولوژیک است، در بهترین حالتِ ممکن می تواند خواهان «آزادی بیان» باشد. یعنی آرزو دارد بتواند ساز و برگ ایدئولوژیکش را بدون ممنوعیت دولتی به کار اندازد. حال آنکه خود نهادی ست که ایدئولوژی دولت سرمایه دار را بازتولید می کند. در این میان ادبیاتِ مردم ستمدیده نه خواهان آزادی ست و نه خواهان به رسمیت شناخته شدن. تنها در پی گریز است. از هر حفره و هر راه ممکن. نقبی در زیرزمین های شهر. در سردترین شبها، تاریک ترین شبها. همانطور که کافکا در «گزارشی به فرهنگستان» به خوبی می نویسد:
«نه، من خواهان آزادی نبودم. فقط در جستجوی راه گریز بودم، به راست، به چپ، به هر طرف ممکن. جز این خواسته ای نداشتم، حتی اگر این راه گریز فریب از آب در می آمد. خواسته ی من کوچک بود، پس نمی توانست به فریب بزرگی منجر شود. پیش رفتن، پیش رفتن! چیزی جز این ساکت نشستن، آن هم با دستهای بالاگرفته و تحمل فشار دیواره ی جعبه.»(گزارشی به فرهنگستان)
کسانی که هیچ اند، ادبیات شان یک زمزمه است، یک ناله، یک جیغ، یک صدای نامفهوم، یک «گزارش» که به میانجی آن، نویسنده از انسان بودن دست می کشد تا یک میمون یا یک سوسک، یک سگ یا موش شود، چرا که عملا از طریق صدا و از طریق صوت و یک ژست است که حیوان می شود، و حرف ها را همچون چندگانگی آواهای حیوانی تجربه می کند. ما این اثر را به عتوان «سایه های ادبیات» می شناسیم.
ادبیاتِ مردمِ ستمدیده نه در قالب نهادها و اتاق های اداریِ ادبیات، بل در قالب جاذبه و اغوا عمل می کند. همچون آواز سیرن ها که هیچ نیست اما کسی را یارای آن نیست که صدایش را نشنود. چون از مکانی خارج از اتاق های اداری می آید. بی توجه و یکسر متفاوت از تلاش اولیس، که دستگاه پروپاگاندای خود را فعال کرد تا ملوان ها و کارگران آن صدای وسوسه آمیز را نشنوند. وسوسه ای که فوکو به خوبی توضیحش میداد وقتی که میگفت «درونگی را به نزدیک شدن به یک درونگیِ دیگر فرانمی خواند، بلکه با تحکم آشکار می کند که خارج آنجاست، گشوده، بدون خلوت، بدون حمایت یا ملاحظه کاری.»(فوکو/اندیشه ی خارج)
تجربه کردن حضور خارج، تهی بودن بیان و تهی دستی در زیستی هرروزه. «با دستهای بالاگرفته و تحمل فشار دیواره ی جعبه.» این است ادبیات ما. بدین معنی، اگر «مکان» شعر، جلسات نقد و بررسی و محفل های ادبی است، «زمانِ» آن فراغت و بداهت ذهن شاعر است. تبدیل زمانِ شعر به زمان فعالیت و کار طاقت فرسا، به آن جمعیتی خواهد بخشید که دیگر در قالب زمان فراغت و بداهت ذهن شاعر نمی گنجد، همان طور که مکانِ آن می تواند هر دخمه ای باشد که جمعیتِ شعر را روی خط خارج قرار می دهد. چه با اجرای شعر در نقب هایی که زیر شهر می زنیم، چه در قالب تصاویر سرهم بندی شده ی یک ویدئو که پایان هرگونه تصویرپردازی در بلاغت شاعرانه را اعلام کرده، شعر را همچون زبانی مستمند در پیوند با دیدنی ها و داده های حسیِ اجتماع قرار می دهد. چه در قالب یک سی دی صوتی محتوی جیغ و دادهای جمعیتی که در زیر پوست زبان صامت است. این صوتِ صامت، نقطه ی التهابِ هر آن چیزی ست که مجبوریم بشنویم و از ما خواسته می شود که «همان» را صادر کنیم. این جمعیت، که هرچه کوچک تر از شمار کمّیِ خود است، نه در پی «آزادی»، که در پی گریز است. به راست، به چپ، به هر جایی جز «درون» ادبیات. این سایه ی تکین، همچون ترشحی کثیف که از بدنه ی اجتماع بیرون زده، چیزی برای عرضه کردن ندارد. مگر هیچی که تا همه چیز گشوده می شود. تمام صداها، تمام فشارهای بدن همانطور که آرتو می خواست؛ ترمز اتوبوس ها، سوتِ عبور قطار مترو، تلفیق صدای ماشین ها، همانطور که فوتوریست ها می خواستند؛ تکه های روزنامه، بلیط های پاره ی مترو، همانطور که دادائیستها می خواستند، تمام اینها را ما برای گریز می خواهیم و نه برای شرکت در نمایشِ خدایانِ هنر. هنرهای اجراگرانه نظیر پرفورمنس، ویدئو، و غیره که از همین ایده های پیشرو نشات گرفتند، امروز به زیوری برای گالری ها، تزئینی جذاب و «چندرسانه» ای برای ضیافت بورژوازی تبدیل شده اند. هنرهایی که در بدو امر می خواستند یک تجربه ی چندحسی را برای زندگی روزمره ی مردم بوجود آورند، دست آخر عنصر «همان»، همان بداهتِ ذهن هنرمند، همان نمایش فراغت بورژوازی بدانها راه یافت. ما از این مکان پریشی و زمان پریشی در تجربه های حسی در زیست روزمره دفاع می کنیم. به شرطی که از آنها به عنوان «ابزاری عملی» برای گریز استفاده کنیم. ما معتقدیم مردم در این پریشانیِ حسی راه گریز خود را می جوید. به شرطِ پیش رفتن، پیش رفتن، و هرگز توقف نکردن در عنصر همان، در ذهنیت، در بداهت، . . . مصرّانه پیش رفتن، نه به سمت «درون»(محافل ادبی، نقد و بررسی، نشست های ادبی) بل حرکت روی خط خارج (زیرزمین ها، دخمه ها، جیغ ها، اجراها، تنهایی ها). مصرّانه، مصرّانه، بیش از آنکه بتوان به تفسیرِ آن نشست، یا در برابرش مقاومت کرد.


