مانیفست سوررئالیسم

فرستادن به ایمیل چاپ
مانیفست سوررئالیسمدر زندگی آن قدر به شکننده‌ترین وجوه زندگی ایمان پیدا می شود که سرانجام این ایمان از بین می رود. انسان، این موجود خیالباف سرسخت که هر روز بیشتر از پیش از سرنوشت خویش ناراضی است، در تشخیص ابژه هایی که به سمت استفاده از آنها رانده می شود دچار زحمت می گردد. ابژه هایی که سهل انگاریِ خود انسان، آنها را بر سر راهش نهاده یا به واسطه ی تلاشهای خویش آنها را به دست آورده است. تقریباً همیشه تلاشهای اوست که این ابژه‌ها را برایش به ارمغان می آورد. چون او پذیرفته است تا عمل کند و دست کم برای آزمودن بخت‌اش از آن امتناع نمیکند(یا آنچه که او بخت اش می نامد). این جاست که او شدیداً احساس میکند که جا مانده است: [در این نقطه است که] اودرمی یابد چه زنی داشته، در می یابد چه عشق بازی‌های احمقانه ای از سر گذرانده است. نشانی از توانگری یا تنگدستی اش در او نیست. به این خاطر اینک او همانند یک کودک تازه متولد شده است. آن چنان که وجدانش نیز تائیدش میکند. اعتراف می کنم که بدون آن وضعیت بهتری خواهد داشت. اما اگر هنوز بر روی یک وضوح مطلق پافشاری میکند، تمام کاری که میتواند انجام دهد این است که گام به سوی دوران کودکی خویش بردارد. گرچه باید ها و نبایدها و خطوط زندگی اش ممکن است آن را از شکل بیاندازد، اما هنوز به شکل فریبنده ای او را تحت تاثیر قرار می دهد. اینجاست که فقدان هر گونه محدودیت به او اجازه می دهد تا چشم اندازی از چندین زندگی در آن واحد داشته باشد. این توهم عمیقاً در او ریشه دار می شود، حال او فقط علاقه مند به عبور کردن است. علاقه مند به سهل انجام شدن هر کاری. کودکان بدون هیچ نگرانی روز خود را سپری می کنند. همه چیز دم دست است. اشیاء سفید یا سیاه اند. فرد دیگر نمی خوابد.

ولی حقیقت این است که ما بیش از این شهامت ماجراجویی را نداریم. بحث فقط سر مسئله فاصله نیست، تهدیدها پشت سر هم می آیند و شخص تسلیم می شود، و قسمتی از سرزمین تسخیر کرده را از دست می دهد. این تصور که بعد از این هیچ محدودیتی وجود ندارد فقط به او این اجازه را می دهد که در تطابق با یک سری قانون خودسرانه آن را به کار بگیرد. او از تصور کاربست این قانون بی ارزش برای دوره های طولانی عاجز است و در حوالی بیست سالگی ترجیح می دهد از این تقدیر پر زرق و برق چشم بپوشد.

با این حال ممکن است بعداً تلاش کند تا خود را به موقعیت مناسب برساند. با این احساس که او به آهستگی در حالِ از دست دادن انگیزه‌های زندگی است، عاجز است از این که دوباره برخیزد و به برخی موقعیت‌های خاص -مانند عشق ورزیدن- دست یازد. او به سختی موفق خواهد شد. به دلیل این که او از این پس جسم و روحش به یک الزام عملی تعلق دارد و همیشه توجه او را میطلبد. هیچ کدام از ژست‌هایش امیدبخش نیست، هیچ کدام از عقایدش گسترده و موثر نیست. در ذهنش، رویدادهای واقعی یا موهومی چنین به نظر میرسند که همگی با نوعی پژمردگی یا حالت مشابهی ارتباط دارند. رویدادهایی که او نقشی در آنها بر عهده ندارد. رویدادهای عقیم. آنچه من میگویم این است: او این موقعیت خویش را در ارتباط با یکی از این رویدادها که اطمینان بخش تر باشد به قضاوت خواهد نشست. بدون هیچ حساب و کتابی آن را راه رستگاری خویش می انگارد.

-ایماژهای محبوبِ من! آنچه که در شما دوست تر می دارم سرشت سخاوتمندتان است.

اینجاست که جنون پدیدار می شود، "جنونی که باعث محبوس شدن فرد می شود" ، درست مثل توضیحی که داده شد. جنونی این چنین یا آن چنان... ما همه می دانیم که این دیوانگی و زندانی شدن آنها به دلیل تعدادی عمل قابل سرزنش آنهاست و اگر این اعمال نبودند آزادی آن‌ها (یا آنچه ما آزادی ایشان مینامیم) تهدید نمی شد. می‌خواهم این را قبول کنم که آنها تا حدودی قربانی تصورات خویش هستند که ایشان را اغوا می کند تا به قوانین تعیین شده توجه نکنند – غیر از مواردی که احساس تهدید می کنند – که به نظر می رسد این قوانین برای همه محترم است. بی‌توجهی عمیق آنها نسبت به روشی که ما در مورد آنها داوری می کنیم و حتی نسبت به روشهای مختلف مجازاتشان، باعث میشود که این فکر به ذهن ما خطور کند که آنها از این تصوراتشان احساس راحتی و آرامش زیادی می کنند. آنها از جنونشان لذت کافی را می برند و این عقیده را که اعتبار تصوراتشان محدود به خودشان است را تحمل می کنند. در نهایت، خیالات، اوهام و مانند اینها منبع یک لذت ناچیز نیست‌اند. شهوتِ کنترل شده آنها نیز در این راه سهمی دارد. و من می‌دانم شبهای زیادی در حالی که با مسرت صفحات آخر L'Intelligence هیپولیت تین را می خوانم با رفتارهای نادرشان مخالفتی نخواهم داشت. می توانم تمام عمرم را صرف شنیدن رازهای دیوانگان کنم. این جماعت صادقانه خطاکارند و ساده لوحی شان بی‌همتاست. کریستف کلمب باید سفر اکتشافی خود به آمریکا را با گروهی از دیوانگان انجام میداد. باید دید این جنون چگونه شکل می‌گیرد و ادامه می یابد.

-ترس از دیوانگی باعث نمی شود که ما دست از برافراشتن بادبان تخیلمان برداریم.

وضعیتِ مخالفِ ما با نظریه ی رئالیستی نیاز به بازبینی دارد. همان طوری که وضعیت مخالف با نگرش ماتریالیستی؛ این مخالفت‌ها در واقع شاعرانه ترند. اینها مسلماً دلالتی ضمنی بر قسمتی از وجود انسان دارند که سرشار از نوعی غرور است. بی‌شک سرشار، ولی نه یک تباهی نو و کاملتر. مطالب عنوان شده باید به عنوان یک واکنش مطلوب در مقابل گرایش مضحک به «روح گرایی» در نظر گرفته شوند. و در نهایت این مسئله ناهمساز با اصالت مطلق اندیشه نیست.

برای من، گرایش واقع گرایانه ی ملهم از پوزیتیویسم-از توماس آکوئیناس تا آناتولی فرانس- به وضوح در نقطه مقابل هر نوع پیشرفت ذهنی و معنوی است. من از رئالیسم متنفرم. چون چیزی بین کینه و خودبینیِ خسته کننده است. چون گرایشی است که باعث ایجاد کتابهای مضحک و نمایش‌نامه های توهین آمیز می شود. دائماً از طریق روزنامه ها تغذیه و حمایت می گردد و با تملق مداوم علم و هنر را حماقت فرض می کند. این در حالیست که خود به وضوح به یک حماقت بدل می شود. یک زندگی سگی. بهترین ذهن‌ها از آن تاثیر سوء می گیرند. «قانونِ کمترین تلاش»، در نهایت برآنها غلبه می کند. همان طور که بر دیگران. یک نتیجه مضحک این وضعیت برای مثال در ادبیات به وجود آمدن رمان هاست. هر کس وارد می شود و دیدگاه شخصی خود را بر کل می افزاید. اخیراً آقای پل والری پیشنهاد کرده است تا برای پاکسازی هم که شده یک منتخب از بیشترین تعداد ممکن از جملات اول رمان ها تالیف شود. او پیش بینی کرد که یک منبع قابل توجه به وجود خواهد آمد که در آن می توان به حماقت نویسندگان پی برد. باید مشهورترین نویسندگان را شامل می شد. چنین فکری اعتبار قابل ملاحظه ای برای پل والری کسب می کند. مدتی پیش در مورد رمان حرف می زد و به من اطمینان داد که اهمیت این موضوع را آنقدر زیاد می داند که از نوشتن خودداری خواهد کرد. "مارکی ساعت پنج از خانه رفت" اما آیا او سر حرفش ماند؟

سبک آموزنده در جمله نقل شده در بالا را صرفاً به عنوان یک مثال در نظر بگیرید. اگر این شیوه و سبک یک قانون مجازی برای رمان باشد بدون هیچ گونه جانبداری باید گفت که جاه طلبی نویسندگان بسیار محدود خواهد شد. اتفاقاً ماهیت ویژه ی مربوط به یادداشت‌های هر کدام از آنها مرا به این باور می رساند که آنها در حال ارتکاب یک عمل مضحک هستند. من حتی از کوچکترین ویژگی شخصیت ها بی خبر نخواهم بود. اینکه او مو بور خواهد بود. اسمش چه خواهد بود. اولین بار در تابستان همدیگر را خواهیم دید. بسیاری مسائل از این قبیل به یک باره و برای همیشه حل خواهد شد. تا بخت چه باشد! تنها نیرویی که برایم باقی می ماند این است که این قبیل کتاب را نخوانده ببندم و با دوراندیشی این کار را در جایی حوالی صفحه اول میکنم. و توصیفات! هیچ چیزی با بیهودگی آنها قابل قیاس نیست. چیزی جز یک مشت تصاویر مازاد نیست اند که از یک کاتالوگ انتخاب شده اند. نویسنده هر زمان که بخواهد کاتالوگ را باز می کند و از آنها بهره می گیرد. او تلاش می کند مرا با ابتذال متن اش همراه سازد:

"اتاق کوچکی که به مرد جوان نشان داده شد با کاغذدیواری زرد پوشانده شده بود. جلوی پنجره ها شمعدانی بود. پنجره با پرده ای با طرح اسلیمی پوشانده شده بود. نور زننده آفتاب بر روی همه چیز افتاده بود. چیز خاصی در اتاق نبود. اثاثیه که از چوب زرد ساخته شده بود کهنه بودند. نیمکتی با پشتی بلند وارونه افتاده بود. یک میز بیضی شکل جلوی نیمکت بود. یک میز آرایش و آینه قدی جلوی آن، چند صندلی در امتداد دیوار، یک پرتره ی بی ارزش سیاه قلم از چند دختر آلمانی با پرندگانی در دستانشان – این چنین مبله شده بود" (داستایوسکی، جنایت و مکافات)

من با پذیرش این موضوع مخالفم که ذهن علاقه مند است که خود را با چنین موضوعاتی پر کند. حتی بسیار زودگذر. ممکن است گفته شود که این توضیحات بچه گانه نیز جای خود را دارد و در این مقطع از کتاب نویسنده دلایل خود را دارد که مرا تحت فشار بگذارد. با این حال او وقت خودش را تلف کرده است. چون من قدم به درون اتاقش نخواهم گذاشت. تنبلی و شکست دیگران برای من جذاب نیست. چرا که در مقایسه ی لحظات پریشانی و ضعف با لحظات دلپذیر، مفهوم پیوستگیِ زندگی دچار یک بی ثباتی بیش از حد و ملال آور می شود. معتقدم زمانی که احساس کردن برای کسی متوقف شود باید دست بکشد. می خواهم این موضوع درک شود که من اتهام یا حکم به فقدان اصالت نمی دهم. فقط می گویم لحظات خالی زندگی ام را ثبت نمی کنم. شاید برای برخی غیر قابل تحمل باشد که آنچه به نظرشان می رسد، چنان تجسم شود که باید بشود. پس با اجازه شما، من از توصیف آن اتاق(لحظات خالی زندگی ام) صرف نظر می‌کنم. گر چه شاید بسیاری آن را بیشتر بپسندند.

-در حال قدم گذاشتن به عرصه ی روانشناسی هستم. و در این عرصه به هیچ وجه با کسی قصد شوخی ندارم.

نویسنده یک شخصیت را تعریف می کند و سپس او در سراسر کتاب، قهرمانش را به پس و پیش می راند. اهمیت ندارد چه اتفاقی می افتد. این قهرمان که کنش و واکنش اش کاملاً قابل پیش بینی است، مجبور است مخالفت نکند یا مضطرب نشود. حساب و کتابی که نشان می دهد او یک ابژه است. می توان دید که چگونه اتفاقات زندگی او را بالا می برد، پایین می کشد یا اصلاً به کنار می راند. او متعلق به دسته ی انسانهای از پیش ساخته شده است. یک بازی ساده ی شطرنج که مجذوب آن نمی شوم. انسانی که می تواند هر کسی باشد برای من تبدیل می شود به یک رقیب ساده برای بازی. چیزی که برای من غیر قابل تحمل است بحث های کسل کننده درباره ی یک حرکت این چنین یا آن چنان است. [چرا که از آغاز می دانیم] برد و باخت اهمیتی ندارد. و اگر بازی مفت هم نمی ارزد، اگر دلایل عینی نقش هراس آوری دارند تا در خدمت او باشند، آیا صحیح این نیست که از تماس با این مقولات کلاً خودداری کنیم؟ "تنوع بسیار زیاد است، هر تن متفاوت صدا، هر قدم، سرفه، دماغ پاک کردن، هر عطسه ..." (Pascal) وقتی در یک شاخه انگور، هیچ خوشه ای شبیه دیگری نیست، چرا از من می خواهید تا هر کدام از آنها را شرح دهم؟ چرا می خواهید یک خوشه ی مطبوع به ذائقه‌تان درست کنم؟ مغز ما از این جنونِ لاعلاج که می خواهیم هر ناشناخته ای را به زور شناخته و طبقه بندی کنیم، ملول می شود. اشتیاق به تحلیل و بررسی برندگان، بیرون از دایره ی احساسات است (Barrés, Proust). نتیجه جملاتی است طولانی که تنها قدرت مجاب کننده آنها غریب بودنشان است. و فقط کیفیت انتزاعی کلمات به کار رفته، خواننده را تحت تاثیر قرار می دهد. اگر ایده های فلسفی به عنوان موضوع بحث مطرح شده و به واسطه ی ماهیت تعریف‌گرای آنها به طور وسیعتری بررسی می شد، من اولین نفری بودم که از آن لذت می بردم. ولی ایده های فلسفی تاکنون چیزی جز حاضرجوابی های بی اساس نبوده است. شوخی ها و ظرافت هایی که به جای تمرکز برای کسب موفقیت، در پستو و اختفای تفکر واقعی از هم پیشی می گیرند. برای من اینگونه به نظر می رسد که هر عملی در حال توصیه کردن خودش است. حداقل برای شخصی که سزاوار آن است. صاحبِ چنان قدرت درخشانی است که هر توضیح مختصری برای معین کردن آن تقلیلش می دهد. چون با این توضیح برای لحظه ای هم که شده وقفه ای در حدوث آن عمل پیش می آید و سودی از آن نصیب نمی گردد. قهرمانان استاندال سوژه هایی برای تفسیر و ارزیابی اند –ارزیابی این که چقدر موفق بوده اند– آنها به دست نویسنده خلق شده اند و حتی ذره ای به افتخار آنها اضافه نشده است. ما آنها را در جایی باز می یابیم که استاندال آنجا جا گذاشته و گم کرده بود.

ما هنوز تحت تسلط منطق زندگی می کنیم. این موضوعی است که می خواهم در مورد آن بحث کنم. امروزه روش‌ های منطقی فقط برای حل مسائل درجه دوم به کار می روند. خردگرایی محض که هنوز رواج دارد به ما اجازه می دهد که فقط حقایقی را در نظر بگیریم که در ارتباط مستقیم با تجربه ما قرار دارند. از سوی دیگر، اهدافِ منطق از ما گریزان است. پس لازم نیست ذکر شود که تجربه خود را در محدوده ای مشخص می یابد، در قفسی برای بیرون آمدن تقلا می کند که اتفاقاً این کار برایش سخت و سخت تر می شود. برای یافتن تکیه گاه به هر دری می زند و در حصار حواس است. به واسطه ی ظهور پیشرفت و تمدن ما وادار شده ایم تا هر آنچه که نام خرافات یا اوهام بر آن گذاشته شده است، به درست یا غلط از ذهن بزدائیم. جستجو برای حقیقت در صورتی که هماهنگ با شیوه های مورد قبول نباشد ممنوع است. ظاهراً قسمتی از دنیای ذهن – و به عقیده من مهمترین قسمتش – که تا کنون توجه چندانی به آن نشده بود اکنون کشف شد. ما به خاطر آن از کاشفش زیگموند فروید سپاسگذاریم. بر پایه این کشفیات یک جریان فکری به راه افتاده است که به وسیله ی آن انسان جستجوگر قادر خواهد بود یافته های خود را گسترش دهد و دیگر مجبور نیست خود را در یک سری واقعیات بسیار خلاصه محدود و محبوس کند. شاید تخیل در جایگاهی است که در حال بازسازی و بازپس گیری حقوق خود است. اعماقِ ذهن ما درون خود دارای نیروهای ناشناخته ای است که توانایی افزایش نیروهای آشکارمان را دارد و یا می تواند علیه آنها بجنگد. پس در اختیار گرفتن آنها بسیار عقلانی خواهد بود. ابتدا آنها را در اختیار و سپس اگر نیاز شد از آنها برای کنترل خود بهره بگیریم. تحلیلگران از آن برای به دست آوردن بسیاری چیزها استفاده کرده اند. اما باید توجه داشت هیچ روش خاصی برای این کار وجود ندارد. این کار همان قدر که به وسیله دانشمندان انجام می شود می تواند توسط شاعران نیز انجام شود. و لیکن روش‌های کم و بیش هوسبازانه‌ای که دنبال می شوند به موفقیت منجر نمی گردند.

فروید مسئله رویا را به درستی مورد نقد قرار داد. در واقع غیر قابل قبول است که این قسمت قابل ملاحظه‌ از فعالیتِ روانْ مورد غفلت واقع شده است. (دست کم از تولد انسان تا مرگش، اندیشه هیچ تداومی را نشان نمی دهد. مجموع لحظات رویا، از نقطه نظر زمانی و با در نظر گرفتن زمان مطلق رویا دیدن، یعنی در زمان خواب، کمتر از مجموع لحظات بیداری نیست.) من همیشه از این موضوع در شگفتم که چرا مردم به اتفاقاتی که در بیداری می افتد اعتقاد بسیار بیشتری دارند و برایشان مهم تر است تا اتفاقاتی که در رویا می افتد. دلیل آن این است که انسان وقتی در خواب نیست بازیچه ی حافظه اش است و در حالت عادی حافظه قادر نیست تا محدوده رویا را مشخص کند. حافظه رویا را از اهمیّت واقعی ‌اش جدا می کند و معمولاً برای نتیجه گیری به چند ساعت قبل یعنی قبل از رویا برمی گردد. او تحت تاثیر این مسئله است که مبادا چیزی را که دنبال می کند توهمی بیش نباشد. پس رویا به عنوان یک موضوع نه چندان مهم به درون پرانتز رانده می شود. و در افزایش دانسته های ما سهم بسیار اندکی دارد. این وضعیتِ عجیب، بازتابی در ذهن من ایجاد می کند:

1-در محدوده ای که رویا عمل می کند، (یا فکر می کنیم که عمل می کند) شواهد زیادی نشان می دهند که رویا پیوسته است و سازمان دارد. فقط حافظه است که به خود اجازه می دهد که رویا را قطعه قطعه کند، قسمتی از آن را انتخاب کند و در انتقال رویا به ذهن به جای کلیّت آن، یک مجموعه رویای گسسته را به ما منتقل سازد. به همین طریق ما در هر لحظه ی معین فقط یکی از مفاهیم متمایز واقعیات را درک می کنیم که هماهنگ با مسئله ی پیش‌آمده باشد. (عمق رویا را باید در نظر گرفت. اکثر مواقع من فقط می توانم لایه‌های ظاهری آن را جمع آوری کنم. آنچه که در تفکر درباره رویا بیشتر از آن لذت می برم این است که همه چیز دروضعیت بیداری زیر سطح فرو می افتد، همه ی چیزهایی که من درباره فعالیتم در یک روز کاری گذشته فراموش کرده ام. من ترجیح می دهم در واقعیت سقوط کنم.) اجازه نداریم در مورد تعدد اِلمان هایی که رویا را شکل می دهند پیش داوری کنیم. متاسفم از این بابت که مجبورم در مورد فرمولی صحبت کنم که در اصل رویا را مستثنی می کند. چه زمانی ما خوابیده ایم در حالی که منطق دان یا فیلسوف بودیم؟ دوست دارم برای اینکه خود را به دیگران ارائه کنم بخوابم. این ارائه کردن، این واگذاری از طریق خواندن اتفاق می افتد. خواندن با چشم های باز. برای متوقف کردن ریتم آگاهانه تفکراتم. شاید رویای من در شب قبل، رویای شب پیشتر را با دقتی مثال زدنی دنبال کند و در شب بعد هم ادامه یابد. این کاملاً ممکن است. همان طوری که سخن گفتن ادامه می یابد. و از آنجایی که این کار ثابت نشده است، واقعیتی که من در رویا آن را ادامه می دهم مرا به قلمرو فراموشی بازنمی گرداند. چرا من باید آنچه را که در واقعیت پس زده ام به رویاهایم هدیه نکنم؟ چون قطعیتی که در زمان خودش دارد برای من غیر قابل انکار است. چرا من نباید از رویا بیشتر از هوشیاری روزانه ی روزافزونم انتظار داشته باشم؟ آیا رویا نمی تواند مسایل اساسی زندگی ام را حل و فصل کند؟ آیا این مسایل هنوز هم وجود دارند؟ من پیرتر می شوم و واقعیتی که من باور دارم و برای خود مطرح می کنم نیز رشد می کند که این شاید رویا باشد. با این تفاوت که من با آن به عنوان رویا رفتار می کنم. رویایی که در آن من پیر می شوم.

2-اجازه دهید بازگردم به حالت بیداری، چاره ای ندارم جز این که آن را یک پدیده ی تداخل در نظر بگیرم. تداخلی که نه تنها در حالت بیداری مشاهده می شود که گرایش عجیبی به کاهش توان ذهن در آن نهفته است، ولیکن مهم تر این است که وقتی ذهن در حالت عادی کار می کند، به نظر نمی رسد به هر محرکی -جز آنهایی که از اعماق شبِ تاریکی که در مورد آن حرف زدم برمی آید- پاسخ دهد. با وجود احتمال شرطی بودن ذهن، تعادلش نسبی است. به ندرت جرات تصریح خود را دارد. و اگر این کار را انجام دهد فقط با توسل به حدس و گمان به بررسی فلان و فلان ایده یا فلان و فلان زن(برتون در به کار بردن کلمه زن در اینجا ظاهرا اشاره به نظریات فروید و فقدان جنسی دارد که در قالب زنی نا شناس بیان می کند.م) محدود می شود. این گمان به سختی قابل توصیف است و به وسیله ی آن درجه سوبژکتیویته آشکار می شود و نه هیچ چیز دیگر. این ایده، این زن، ذهن را مختل می کند و باعث می شود کارایی آن کمتر شود. برای لحظه ای خاصیت حلال بودن را از ذهن می گیرد و آن را تبدیل به یک رسوب زیبا می کند. وقتی در نهایت شکست را می پذیرد از بخت یا از غیب -که مبهم تر است- یاری می طلبد. می خواهد انحراف خود را به او نسبت دهد. حال کسی هست که به من بگوید آیا این ایده‌ای که ذهن را تحت تاثیر قرار می دهد، یا آنچه که او در چشمان فلان زن دوست می دارد، همان چیزی نیست که او را به رویایش ارتباط می دهد؟ چیزی نیست که او را گرفتار این حقیقت اساسی می کند که از طریق اشتباه خودش به اینجا رسیده است؟ اگر وضع متفاوت بود ذهن سزاوار چه بود؟ دوست دارم با این ایده همچون کلیدی رهگشا وارد عرصه جدیدی شوم.

3-ذهن انسانی که رویا می بیند، از آنچه که برایش اتفاق می افتد رضایت کامل دارد. مسئله ی اضطراب آورِ «امر امکان‌پذیر» دیگر وجود ندارد(همه چیز شدنیست.م). بکُش، سریعتر پرواز کن، از ته دل عشق بورز... و اگر قرار شد بمیری از کجا معلوم که در میان مردگان دوباره زنده نشوی؟ به خودت اجازه بده هر کاری بکنی، حوادث تاب نمی آورند تا ذهن تو دچار اختلال شود. تو هیچ نامی نداری. سهولت هر کاری باورنکردنی است. سوالی که برای من پیش می آید این است که این دلیل قدرتمندی که باعث می شود رویاها همچون واقعیت به نظر برسند چیست؟ که به من اجازه می دهد به هنگام نوشتن حوادثی را باور کنم که از غرابت آنها پریشان می شوم. و بتوانم به چشمانم، گوشهایم، و جانوری که در من سخن می‌گوید باور داشته باشم. اگر بیدار بودن برای انسان سخت تر است، اگر بیداری مانند یک وقفه ناگهانی است، به این دلیل است که انسان عادت کرده تا خود را مجازات کند.

4- از لحظه ای که با یک بررسی روشمند رویا را مورد بررسی قرار دادیم، از لحظه ای که با مفاهیمی که برایمان مشخص بود موفق به ثبت مضمون رویا در تمامیّت آن شدیم، از لحظه ای که شمایل رویا با حجم‌های بی نظیر یا معمولی گسترش می یابد، ما می توانیم امیدوار باشیم که رازهای موجود دلالتی بر وجود یک راز بزرگ نمی کنند. به نظر من، این دو وضعیت، رویا و واقعیت، که به نظر بسیار متضاد می رسند در یک واقعیت مطلق درهم می آمیزند. در یک سوررئالیته، اگر بتوانیم آن را این گونه بنامیم. داستانی در مورد Saint-Pol-Roux نقل شده است که هر شب که او می خواسته بخوابد یادداشتی را بر در خانه اش می‌آویخته که بر روی آن نوشته شده بود: شاعر در حال کار است.

می توان در این مورد بیشتر سخن گفت، اما من صرفاً خواستم اشاره مختصری کنم به موضوعی که نیازمند یک بحث طولانی و دقیق است. به این موضوع بازخواهم گشت، اما در این فاصله می خواهم در مورد "تنفر از غرابت" که برخی از آن کینه به دل دارند سخن بگویم. این ابزوردیته کسانی را که می خواهند از آن چشم بپوشند آزار می‌دهد. با صراحت می گویم: امر غریب همیشه زیباست، هر چیزی که غریب باشد زیباست. در واقع فقط غرابت زیباست. در قلمرو ادبیات فقط غرابت توانایی این را دارد که مقولات درجه دومی مانند رمان، یا هر متنی که شامل روایتی است را بارور کند. «تارک دنیا» اثر Lewis یک نمونه قابل تحسین در این مورد است. این اثر حضور غرابت را القا می کند. بسیار پیشتر از آنکه نویسنده شخصیت های خود را از قید و بند برهاند، شخص احساس می کند آنها آماده اند تا کاری را انجام دهند. اشتیاق به ابدیت، دائما آنها را به جنب و جوش وا می دارد و باعث می شود آنها دچار یک عذاب فراموش نشدنی شوند. این کتاب از آغاز تا پایان کاملاً قابل درک است. از یک افکت متعالی فقط در بخشی از ذهن استفاده می شود که آرزوی دیرین ترک زمین را دارد. و این افکت قسمت ناچیزی از طرح نوشتار را نمایان می کند و یک نمونه کامل از صراحت و بی نقصی را به نمایش می گذارد. (چیز خیالی دیگر وجود ندارد. اینجا فقط واقعیت وجود دارد) به نظر من بهتر از این نمی شد! مخصوصاً کاراکنر ماتیلدا به خوبی خلق شده است طوری که می توان روی این سبک فیگوراتیو در ادبیات حساب باز کرد. او کاراکتری نیست که فقط وسوسه کند. اگر یک کاراکتر یک وسوسه نباشد پس چیست؟ یک وسوسه ی مفرط. در تارک دنیا "برای کسی که یارای تلاش کردن داشته باشد غیرممکن وجود ندارد" ارواح نقشی منطقی در کتاب دارند و ذهن به آنها معطوف نمی شود و بحثی در مورد آنها به پیش نمی آید. مجازات آمبوروسیو نیز شرعی است و ذهن آن را به عنوان یک نتیجه طبیعی عمل می‌پذیرد.

ممکن است زمانی که من در مورد غرابت چنین صحبت می کنم خودخواهانه به نظر برسد. در صورتی که در ادبیات شمال و شرق در هر زمانی مفهوم غرابت را به عاریه گرفته اند. بماند که ادبیات مذهبی کشورها نیز این گونه اند. اما بیشتر نمونه هایی که این نوع ادبیات را ارائه می کنند به نوعی حماقت بچه گانه آلوده اند. بچه ها دلایلی هستند که ارائه می کنند. در سنی که نوزاد شیر می خورد در غرابت است. و بعد در راه حفظ دست نخوردگی ذهن شکست می خورد. چون از افسانه های جن و پری لذت می برند. صرف نظر از اینکه این افسانه ها چقدر می توانند فریبنده باشند، یک مرد بالغ فکر می کند با دوباره گوش دادن به آنها به کودکی بازگردد. به او خواهم گفت که این افسانه ها مناسب او نیست. برای سن ما باید چیزی اندکی غافلگیرانه تر و شایسته تر وجود داشته باشد. اما ذهن تغییرات اساسی را برنمی تابد: ترس، جاذبه ی امر غیر معمول، شانس. چشیدن طعم های جدید ابزارهایی هستند که می توانیم همیشه بدون ترس از فریب خوردن از آنها بهره بریم. با اینهمه افسانه های جن و پری‌ای وجود دارند که برای بزرگسالان نوشته شده اند. و هنوز طرفدار دارند.

غرابت در هر دوره تاریخی یکسان نیست. روشی مبهم از نوعی آشکارسازی کلی است که فقط تکه هایی از آن به ما می رسد. اینها همان "ویرانه های رمانتیک" هستند، مانکن های مدرن، یا هر نمادی که بتواند بر روی حساسیت انسان در یک دوره ی زمانی تاثیر گذار باشد. در این قلمروها لبخندی بر لب می آید. هنوز دردهای بشری علاج ناپذیر به تصویر کشیده می شوند. این است دلیل توجه من به آنها و دلیل این که من آنها را از برخی آثار ادبی که بیش از بقیه دردناکتراند جدایی ناپذیر می دانم. می توان به چوبه های دار اثر Villon ، یونانیان از Ranice و دیوانهای Baudelaire اشاره کرد. اینها همزمان با از دست رفتن ذائقه ای اتفاق افتاده اند که من آفریده شده ام تا آن را تحمل کنم. ذائقه ای که لکه ای بزرگ مانند کسوف روی آن حک شده است. در میان این بدسلیقگی ها، من تلاش می کنم تا از دیگران فراتر روم. ممکن است بوده باشم، در 1820 زندگی کنم، من یک "راهبه ی مجروح" بوده باشم، کسی که زیرکی و ابتذال "اجازه دهید پنهان شویم" را در شعرهای Cuisin از هم جدا نکرده بود. ممکن است بوده باشم، من در استعاره های عظیم آشکار شده ام، همان طور که او بیان می کند، تمام حالات "لوح نقره ای". در حال حاضر من در مورد یک قصر فکر می کنم. قصری که الزاماً نصف آن ویرانه نباشد. این قصر مال من است، آن را در روستایی تصور می کنم که زیاد از پاریس دور نباشد. عظمت باروهای آن وصف ناپذیر است. قصر به طرز خوفناکی بازسازی شده است. هیچ جای دنج و مطلوبی در آن نیست. اتوموبیل ها جلوی آن پارک شده و در سایه درختان پنهان شده اند. تعدادی از دوستانم به عنوان مهمان های دائمی اینجا هستند. لوئیس آراگون در حال رفتن است. فقط سلامی می دهد. فیلیپ سوژو آن بالا با ستارگان است، پل الوار بزرگ هنوز به خانه نیامده است، Roger Vitrac و Robert Desnos در مورد حکم باستانی دوئل مطالعه می کنند. Georges Auric ، Jean paulhan و Max Morise نشسته اند و Benjamin Peret در حال بررسی پرندگان است. Joseph Delteil و Jean Carrive و George Limbour و George Limbourها (اینجا با George Limbour ها احاطه شده) هم هستند. T. Freankel از بالن اش برای ما دست تکان می دهد. George Malkine و Antonin Artaud و Fransis Gerard و Pierre Naville و J. A. Bioffard و البته Jacques Baron و برادرش نیز هستند. و زنهای زیبا را نیز باید اضافه کنم. این مردان جوان اوامر زیادی دارند. فرانسیس پیکابیا(نقاش) آمده تا خبری به ما بدهد. هفته گذشته در تالار آینه یک تازه وارد به جمع ما اضافه شده است. مارسل دوشان که تاکنون او را نمی شناختیم. پیکاسو رفته تا در این حوالی شکار کند. یک نیروی تضعیف روحیه نیز قصر را برای سکونت انتخاب کرده است. و به خاطر آن ما مجبوریم با هم سر و کار داشته باشیم و سئوال های خویش را از هر کسی که دلمان خواست بپرسیم. درها همیشه بازند و کسی نباید از دیگری تشکر کند. علاوه بر این خلوتمان را هم داریم. به هر حال آیا کسی مشکلی با این دارد که ما ارباب خودمان هستیم؟ و ارباب زنها؟ و ارباب عشق نیز؟

می خواهم گناهکار بودن خیانت شاعرانه را ثابت کنم: همه با گفتن این به خود می بالند که من در کنار Fontaine (کاسه توالت یا چشمه، اثری از مارسل دوشان، یکی از قطعاتی که مارسل دوشان آنها را readymade «حاضر-آماده» می نامد. این قطعه شامل یک توالت مخصوص ادرار می باشد – م) زندگی کثیفی دارم و در عوض او هیچ وقت آبی که از آن جاری می‌شود را نخواهد دید. مطمئنا این طور است! اما آیا او می داند که قصری که من او (دوشان) را دعوت کرده ام یک تصویر ذهنی است؟ اگر این قصر واقعاً وجود داشت چه؟ مهمان های من اینجایند تا آن را ثابت کنند. آرزوی آنها جاده ی درخشانی است که آنها را به اینجا می رساند. ما واقعاً با خیال پردازیهای خود زندگی می کنیم وقتی که خود را در سیطره ی قلمرو مطلق خیال پرتاب می کنیم. در جایی که پناهگاه امنی برای گریز از احساسات و سرزمین فرصت هاست. چگونه کسی می تواند برای دیگری مزاحم باشد؟

انسان پیشنهاد می کند یا رد می کند. او و فقط اوست که مشخص می کند که آیا کاملاً ارباب خویش است؟ که آیا از تمام امیالش مراقبت می کند؟ این کار در وضعیتی آنارشی هر روز سخت تر می شود. شعر به او یاد می دهد که چگونه این کار را بکند. برای بدبختی ای که بر ما رفته است، شعر با خود غرامتی برای جبران به همراه می آورد. همچنین می تواند یک سازمان دهنده باشد. در این حالت اگر زندگی ناامید کننده باشد، باید آن را جدی بگیریم. زمانی فرا می رسد که پول به پایان راه می رسد و از آسمان نان بر زمین می بارد. همه در میادین عمومی جمع می شوند و اتفاقاتی می افتد که فکرش را هم نمی کردی. بدرود جایگزین های عبث، رویاهای تاریک بی پایان، بدرود چشم هم چشمی، زخم های کهنه، بدرود تغییر فصل ها، ایده های مصنوعی، سرازیری خطر، زمان همه چیز فرا رسیده است. شاید شما با شعرِ به فعلیّت درآمده مشکل دارید، آیا برای ما که درون آن زندگی می کنیم، لازم نیست تلاش کنیم تا برای مشکل بعدی چیزی در دست داشته باشیم که به کارمان بیاید؟

یک عدم تجانس بین این دفاع و تصویری که از آن خلق می شود وجود دارد. مسئله بازگشت به سرزمین منبع تصور شاعرانه است. نمی خواهم وانمود کنم من این کار را کرده ام، شهامت زیادی می خواهد تا در این منطقه دوردست، جایی که همه چیز بی لطافت و سخت است اقامت کنی، و سخت تر این است که بخواهی کسی را به آن جا ببری. از طرف دیگر فرد هرگز مطمئن نیست که آنجاست. اگر کسی بخواهد به دامان این دردسرها برود، باید قید جاهای دیگر را بزند. در واقع راه رسیدن به این مناطق مشخص است. برای رسیدن به هدف تنها مسئله این است که مسافر یارای تحمل را داشته باشد.

ما همگی کم و بیش با مسافرت در جاده آشناییم. در مطالعه ی اثری از Robert Desnos با نام ENTRÉE DES MEDIUMS (مراجعه کنید به Les pas perdus نشر شده توسط NRF) متوجه شدم که "توجه خود را کما بیش به این جمله معطوف کردم که که فرد آنگاه که در خلوت خویش و در آستانه خوابیدن است، اتفاقاتی برای ذهن قابل درک می شوند که محرک آنها قابل شناسایی نیست" ، سپس تلاش کردم یک ماجراجویی شاعرانه با کمترین ریسک داشته باشم. اشتیاق من همان قدر بود که آنها امروز دارند. اول من آرام آرام به قاعده ای که مرا از ارتباطات غیر لازم حفظ می کرد اعتماد کردم. در این وضعیت فروتنی اندیشه ام نشانه ی مسلم و آشکاری بود از اینکه «من هستم». و در این قسمت زندگی، بدون شک حرف هایم در راستای عذرخواهی از صحبت ها و ژست هایم خواهد بود. به نظر می رسد که عفت کلمات گفته شده از یک ذهنیت موجز در اثر ضربه ی تفسیر تعدادی واقعیات، اشعار و از این قبیل منتج شده است که من آنها را برای خود اصل قرار داده ام. به این نتیجه رسیدم که سیر عمل رمبو متفاوت نبوده است. من در حال سرودن آخرین اشعار Mont de piete بودم و از سطرهای خالی این کتاب بهره فوق العاده ای گرفتم. این سطرها که جلوی چشم اند، آن قسمت از اندیشه ام که به نظرم مجبور بودم از خواننده پنهان کنم را در خود عیان داشتند. این ها یک مشت دروغ نیست. دوست دارم خواننده را شوکه کنم. من در ساختن این توهم دست داشته ام و دست برداشتن از آن روز به روز برایم سختتر می شود. من به خاطر فضایی که این سطرها پیرامون خود دارند، به خاطر بی شمار کلمه ای که برایم به ارمغان می آورند و من آنها را بازگو نمی کنم، آنها را بسیار گرامی می دارم. شعر BLACK FOREST دقیقا از این حالت ذهن به وجود آمده است. شش ماه از وقتم را صرف نوشتن آن کردم و اگر بگویم حتی یک روز هم استراحت نکردم باور نمی کنید. این شعر از دل روزهایی برخواسته است که در آن نسبت به خودم نگاه ویژه ای داشتم. با خشم در مورد حرف هایم داوری نکنید. من این اعتراف احمقانه را دوست می دارم. در آن مقطع شبه شعرهای کوبیستی در تلاش تحکیم جایگاه خود بودند. اما از حمایت پیکاسو بهره‌مند نشدند. اهمیّت من در نظر برخی برابر بود با یک ظرفشو (و هنوز هم هست) من یک سوءظن داشتم، علاوه بر این از دیدگاه شعر، من در مسیر اشتباه نبودم. من مسلّح به تعاریف و قواعد، گرایش به غزل سرایی را به مبارزه طلبیدم. (پدیده دادا منتظر عرض اندام بود) برای کاربرد شعر در آگهی ها دنبال راهی بودم. (من در این راه خیلی پیش رفتم. معتقد بودم جهان بدون یک کتاب خوب به انتها نزدیک می شود، لااقل یک آگهی زیبا برای جهنم یا بهشت داشته باشیم) در آن روزها مرد ملال آوری مانند من به نام Pieree Reverdy نوشت:

تصویر محصول ناب ذهن است.

تصویر نمی تواند از مقایسه واقعیت ها به وجود آید، بلکه از مجاورت دو واقعیت دور یا نزدیک ایجاد می شود. هر چه رابطه بین دو واقعیتِ مجاور دورتر و حقیقی تر باشد تصویر واضح تر خواهد بود- قدرت عاطفی و واقعیت شعری بیشتری خواهد داشت. (Nord-Sud, March 1918)

این کلمات بسیار روشن کننده بودند. و من مدت زیادی در مورد آنها فکر کردم. اما تصویر از من گریزان بود. زیبایی شناسی Reverdy که کاملا استقرایی بود باعث شد تا به اشتباهم در مورد اثر محرک ها پی ببرم. در این بین بود که من برای همیشه نقطه نظرم را عوض کردم. شبی قبل از آنکه بخوابم، متوجه شدم که غیرممکن است واژه ای را تغییر داد، اما می توان هر صدای آوا داری را از آن گرفت. یک عبارت غریب خواندم که کمترین ارتباطی با رویدادهای سازگار زمان هوشیاری نداشت. با عجله یادداشتی از آن برداشتم و آماده شدم تا با کاراکتر ارگانیک عبارت روبرو شوم. این جمله دقیقاً مرا حیرت زده کرد و نمی توانم آن را درست به یاد بیاورم، اما جمله ای مثل این بود: "مردی به وسیله ی پنجره دو نیمه شده بود" هیچ جای مبهم نداشت و تصویری مبهم با خود داشت. (اگر نقاش بودم این نمای بصری برای من بسیار با اهمیت تر از دیگران بود. زمینه ی قبلی که داشتم این موضوع را تایید می کند. از آن روز به بعد من روی این قبیل تصاویر موهومی تمرکز می کنم و می دانم که آنها مثل یک پدیده ی شنیداری واضح اند. با یک مداد و کاغذ در دست می توانستم طرحی از آنها بریزم. آنها رسم نمی شوند. بلکه طرح بسیار ساده ای از آنها شکل می گیرد. سپس می توانستم درخت، موج، آلات موسیقی و تمام اشیا را تصویر کنم که در حال حاضر حتی توانایی ترسیم یک شمای بدقواره از آنها را نیز ندارم. درون آن شیرجه می زدم. متقاعد بودم که دوباره مسیر خود را یافته ام. هزارتوی سطرها در نگاه اول به جایی نمی رسید، به محض این که چشمانم را باز می کنم چیزی را درک می کنم که "هرگز دیده نشده" است. گواه آنچه من می گویم سخنان رابرت دسنوس است که بارها آن را بیان کرده است: زمانی که شماره 36 نشریه Feuilles libres را ورق بزنید که حاوی چند نمونه از این طرح هاست (رومئو و ژولیت، مردی امروز صبح مرد و ... )که در این مجله چاپ شده متقاعد می شوید که طرح ها از یک دیوانه است)

... مردی که از محور عمودی بدنش دو نیم شده بود . بی هیچ اندک سایه ای از شک ، آنچه دیدم یک بازساخت در اندازه یک مرد بود که از پنجره به بیرون آویزان شده بود . اما از آنجا که این پنجره با آن مرد به چیزی دیگر تبدیل شده بود ، پی بردم که با تصویری از یک نمونه نادر مواجه شده ام ، و تمامی آنچه می توانستم بیاندیشم این بود که آن را وارد ماتریال ساختار شعری ام کنم . نه چندان زود من این مجموعه عبارات را ، تنها با اندک وقفه های میانشان، به عنوان عامل موفقیت آن مسلم گرفتم، که تنها به کمّی مرا شگفت زده کرد، و احساس رایگان بدست آمدن کلماتی را درک کردم تا بفهمم کنترلی را که تا آن زمان بر خود اعمال کرده بودم ، گیج کننده بوده است ، و بدین ترتیب توانستم تماماً فکر کنم که نقطه پایانی بگذارم برای آن تخاصم پوسیده و تمام ناشدنی درونم . (نات همسون این نوع از الهام را که من به عنوان امری برآمده از گرسنگی مورد مطالعه قرار داده ام ، توضیح داده است و او نمی تواند اشتباه کرده باشد . واقعیت این است که من در آن دوره از زندگی ام خوردنم هرروزه نبود ) .

او مشخصاً توضیح کاملا مشابهی ارائه داده بود:

« روز بعدی در ساعتی زودتر ، بیدار شدم . هنوز تاریک بود . چشمهایم به مدتی طولانی ، زمانی که بیشتر از پنج نواختِ ساعت آپارتمان را شنیدم ، باز بودند . می خواستم دوباره بخوابم ، اما نمی توانستم . من کاملاً بیدار بودم و هزاران فکر از مغزم عبور می کرد ... »

« ناگهان قطعه های خوبی به ذهنم رسیدند، کاملاً مناسب برای نوشتن اولیه در چرک نویس، یا فهرست کردن ؛ به ناگاه، کاملاً اتفاقی، قطعه هایی زیبا یافتم؛ قطعه هایی که هرگز ننوشته بودمشان. آرام، کلمه به کلمه برای خودم تکرارشان کردم ؛ فوق العاده بودند. و هنوز چیزهایی نیز در راه بودند. برخاستم و مدادی و چند کاغذ از میزِ پشت تختم برداشتم. انگار که رگی در درونم پاره شده بود، کلمه پشت کلمه می آمد، جای مناسبش را می یافت، خودش را با موقعیت متناسب می ساخت، صحنه روی صحنه جمع می شد اتفاق، رها شده بود، پشت سرهم، جواب در جواب، در ذهنم شکل می گرفتند، از خودم بی نهایت لذت می بردم. افکار چنان سریع به ذهنم وارد می شدند و چنان شدید سرازیر می شدند که من کل جزئیات ابتهاج آفرین را از دست دادم، چرا که خودکارم نمی توانست آنها را همراهی کند، و من تا جایی که می توانستم، سریع می رفتم، اما دستم سرعتی ثابت داشت، دقیقه ای را از دست ندادم. جمله ها در درونم به تمامی شکل می گرفتند، من آبستن موضوع خویش بودم» .

آپولینر ادعا می کند که نقاشی های اولیه شیریکو تحت تاثیر بیمارهای جسمی او کشیده شده اند ( میگرن ، درد شکم و ... ).

آنچنان در آن زمانها تماماً با فروید درگیر بوده ام، و آشنا بوده ام با روشهای آزمایش اش که فرصت اندکی برای به کارگیری شان درمورد بیماران جنگ داشته ام که تصمیم گرفتم آن چیزی را که سعی می کردیم از آنان کسب کنیم، در خودم پیدا کنم؛ به عنوان مثال مونولوگی که با تمام سرعت ممکن بیان می شد بی هیچ مداخله ای از طرف قوه ی نقاد ذهن؛ مونولوگی که نهایتاً بدون مزاحمتی از سوی جزئی ترین ممانعت ها، در نهایت دقت ممکن، با تفکر گفته شده یکسان بود. به نظرم آمده بود – و هنوز نیز چنین به نظرم می آید – که آن روشی که با آن، تفسیری از مرد دو نیم شده ارائه داده بودم ، نشانه ای بود از این که سرعت تفکر بیشتر از سرعت گفتن نیست، و تفکر لزوماً نه با زبان در تقابل و ستیزه است، و نه با خودکاری که جریان سیال ذهن را به تندی می نویسد. در چنین چارچوبی از ذهن است که فیلیپ سوپو – کسی که این نتایج اولیه را به طور محرمانه ای به او گفتم – و من تصمیم برسیاه کردن تعدادی کاغذ گرفتیم، با تحقیری ستودنی برای آنچه ممکن بود از دیدگاه ادبی مطرح شود. سهولت اجرا ، باقی کار را به انجام رساند . در پایان روز اول ، ما توانستیم پنجاه برگ کاغذ یا چیزی بیشتر را که از این طریق به دست آمده بود، برای هم بخوانیم و شروع کنیم به مقایسه نتیجه هایمان. رویهمرفته اثبات می شد که صفحات سوپو و من مشابه اند : خطاهای یکسان ساختاری، روش تامل یکسان، و با اینحال در هر دو طرف ، توهّمِ ذوقی فرامعمولی ، احساسِ فراوان ، انتخاب چشمگیری از تصاویر با کیفیَتی که حتی قادر به ساختن یکی شان در نویسش معمولی نبوده ایم، یک کیفیتِ بسیار ویژه ی تصویرگون، و اینجا و آنجا، اثرهای نیرومند کمیک. تنها تفاوت میان متون ما دو نفر، اساساً از تفاوت نسبی خلق وخوی هایمان ناشی می شد. به دلیل اینکه وجودِ سوپو کمتر از وجود من، ایستا بود، به نقد جزئی من محل نگذاشت ( به نظر من او اشتباه کرده بود که کلمه هایی را مانند عنوان بر بالای برخی از کاغذها نوشته بود ) که من اینها را در جانِ ابهام پروری می فهمم. از طرف دیگر، بایستی به او اعتبار می دادم وقتی که بحق و بجا بود، و بایستی بگویم که او دائماً و شدیداً با هر تلاشی برای دستکاری کردن و تصحیحِ هرچند جزئیِ هر تکه ای از این نوع که به نظر من نومید کننده و تاسف بار می رسید، مخالفت می کرد. در این مورد ، مطمئناً او بحق بود . (من بیشتر و بیشتر معتقدم در بی خطائی تفکرم با احترامی که برای خویش قائلم، و این بسیار لطیف و ظریف است. با این وجود ، با این تفکر-نویسش، جایی که فرد تحت لطف پریشانی بیرون است، غلیان می تواند اتفاق بیفتد). برایمان نابخشودنی خواهد بود اگر جور دیگر وانمود کنیم. بنا بر تعریف، تفکر نیرومند است، و ناتوان از به دام انداختن خویش در خطا. سرزنش به دلیل این ضعف آشکار، باید متوجه محرکهایی باشد که بدون خطا با آن مواجه می شود. در واقع سخت است عناصر متنوع موجود را به خوبی و تماما فهم کردن: حتی یک نفر می تواند تا آنجا پیش برود که بگوید فهم اینها در خوانش اول، ناممکن است . برای تو که می نویسی، این عناصر، در ظاهر همانقدر برای تو غریب هستند که برای دیگری، و طبیعتا تو بدانها حساس/آگاه هستی . به زبان شاعرانه، آنچه بیشتر از همه تو را درباره آنها شوکه می کند نهایت اندازه ی یک ابسوردیته بلادرنگ است، کیفیت این ابسوردیته، در موشکافی ای دقیق، راه دادن به هر آن چیزی است که پذیرفتنی است، هر آن چه که در جهان قانونی و بهنجار شده است: افشای تعدادی از ویژگی های خاص و واقعیت هایی که ، در تحلیل نهایی، کمتر از بقیه، ابژکتیو نیستند.

به پیروی از گیلائومه آپولینر ، او که اکنون مرده ست و او که در موقعیت های مختلف ، به نظر ما نظمی از این نوع را دنبال کرده است اما بدون آنکه ابزارهای میان مایه ادبی را قربانی کرده باشد، سوپو و من اسلوب تازه ای از اصطلاح را تعمید داده/نامگذاری کرده ایم که در دسترس مان بود و می خواهیم آن را میان دوستانمان رد و بدل کنیم؛ به نام سوررئالیسم .

من اعتقاد دارم که امروز دیگر هیچ نقطه ای برای سکنی گزیدن در آن وجود ندارد، و آن معنایی که در ابتدا بدان داده بودیم، حالا دیگر مغلوب معنای آپولینری آن شده است . به منظور روشن نمودنش، ما شاید بتوانیم کلمه سوپرناتورالیسم را از ژرار دنروال - در پیشکش اش به فیلس دفو - وام بگیریم و جانشین کنیم . ( و همچنین از توماس کارلایل در .... " سوپر ناتورالیسم طبیعی " ). چنین به نظر می رسد که نروال در نقطه ای ایستاده است که روحِ آن با ما خویشاوندی دارد ، آپولینر، بعکس، هیچ را، بلکه ادبیاتِ هنوز ناکامل سورئالیسم را تصرف کرده، و خودش را برای ارائه ایده معتبر تئوریکی از آن ، ناتوان جلوه داده است. اینجا دوقطعه از نروال وجوددارد که در این راستا برای من شدیداً تعیین کننده اند :

«قصد دارم برای تو توضیح دهم ، دومای عزیزم ،آن اتفاقی را که تو چندی پیش درباره اش حرف زده ای : چنانکه می دانی قصه گو های مشخصی وجود دارند که بدون هویت مند کردن تخیل شان با کاراکتری که ساخته اند، نمی توانند بیافرینند. ممکن است به شکل متقاعد کننده ای یادآوری کنی که چگونه دوست قدیمی مان نودر عادت داشت که بگوید در زمان انقلاب چگونه بدشانس بود که گردنش زده شد: آدمی ممکن است چنان بدانچه او می گفت متقاعد شود که شگفت زده شود از اینکه او چگونه توانسته سرش را به بدنش بچسباند ...»

... و از آنجا که شما آنقدر بی دقت بوده اید برای نقل کردن یکی از سوناتهایی که در این شرح-رویای سوپرناتورالیستی - آنطور که آلمانی ها می نامندش – ساخته شده ، مجبور خواهی بود همه آنها را بشنوی . پس تو آن را در پایان پیدا خواهی کرد . آنها شدیدا مبهم تر از متافیزیک هگل یا خاطرات سوئدنبرگ اند و اگر تعبیر شوند فریبندگی شان را از دست خواهند داد ، اگر چنین چیزی ممکن باشد : حداقل ارزش اصطلاح را تصدیق می کنند ...

آنهایی که ممکن است با ما در به خدمت گرفتن اصطلاح سورئالیسم، در آن معنای خاصی که ما از آن مراد می کنیم، بحث و جدل کنند، عمیقاً نادقیق اند؛ بدان دلیل که هیچ شکی نمی تواند وجود داشته باشد که این کلمه قبل از ظهورش بدست ما، هیچ رواجی نداشته است. بدین ترتیب، من آن را یکبار برای همیشه [ و برای همگان ] تعریف می کنم:

سورئالیسم ( اسم ) : خودکاره گی روانی در حالت ناب خویش، معطوف به این که با کدام وسیله بیان شود : در حالت زبانی اش به توسط کلمات نوشته شده، یا در هر شیوه دیگری، کارکرد حقیقی تفکر، دیکته شده از سوی تفکر، در غیاب هر کنترلی که از سوی عقل اعمال می شود، آزاد از هرگونه تعلق زیبایی شناختی یا اخلاقی .

دایره المعارف. فلسفه. سورئالیسم بر اساس اعتقاد به واقعیتی برتر از صورتهای مشخصِ بخشهایی که تاکنون مورد غفلت واقع شده اند، بر قدرت تام رویا، تاسیس شده است، در بازی بی طرف فکر. آن چیزی که قصد دارد یکبار برای همیشه تمامی مکانیزمهای روانی را ویران سازد و خود را به قصد حل تمامی مسائل اساسی زندگی جانشین همه آنها نماید. این افراد کنش هایی از یک سورئالیسم ناب را اجرا نموده اند : مسرس . آراگون . بارون . بویفار . برتون . کاریو . کرول . دلتیل . دسنوس . ......

در زمانه حاضر به نظر می رسد که اینها تنها افراد این مجموعه باشند، و نباید هیچ ابهامی درباره موردی چون ایسیدور وجود داشته باشد؛ کسی که اطلاعاتی درباره اش ندارم. و البته اگر کسی آنها را به طور سطحی ، تنها بر اساس آثارشان قضاوت کند، تعداد زیادی از شاعران می توانند جز سورئالیست ها باشند؛ که از دانته شروع می شود، و در نقاط بهترش، به شکسپیر می رسد . در طول تلاشهای متعددی که خواسته ام تا آنچه را که به غلط ، نبوغ نامیده می شود، ساده نمایم، هیچ چیزی نیافته ام که در تحلیل نهایی بتواند با روش دیگری غیر از ساده کردن، نسبت داده شود .

شبهایِ یک جوان ، سرتاپا سورئال است؛ متاسفانه آن کشیش است که حرف می زند، بی گمان کشیشی بد، اما به هر حال یک کشیش .

سویفت در خباثت سورئالیست است، در شرارت و بدخواهی اش.

ساد در سادیسم سورئالیست است.

شاتوبریان در بیگانه گرایی سورئالیست است.

هوگو هنگامیکه احمق نیست، سورئالیست است.

دسبور-والمور در عشق سورئالیست است.

برتراند در گذشته سورئالیست است.

ربی در مرگ سورئالیست است .

پو در ماجرا سورئالیست است .

بودلر در علم اخلاق سورئالیست است.

رمبو در روش زیستن و در دیگر جاها سورئالیست است .

مالارمه به هنگامی که از باورهایش محرمانه سخن می گوید، سورئالیست است .

جری در آبسنت(مخدر الکلی) سورئالیست است.

نُووی در بوسه سورئالیست است .

سنت پل رکس در به کاربردن نمادها سورئالیست است.

فارگو در فضا سورئالیست است .

واشه در مورد من سورئالیست است.

روردی در خانه سورئالیست است.

سنت ژان پرس از دور سورئالیست است.

راسل در روایت سورئالیست است .

و غیره .

باید بر نکته ای تاکید کنم: آنها همیشه سورئالیست نیستند، از این حیث که من در آنها تعدادی ایده تعصب بار تشخیص داده ام که بسیار ساده و بی تکلف ( ! )، به آنها چسبیده اند. و ایشان به این مفاهیم می چسبند چرا که صدای سورئالیست به گوششان نرسیده است؛ صدایی که در شامگاه مرگ و برفراز تلاطم ها به سخنرانی خویش ادامه می دهد ، چرا که آنان نمی خواهند به سادگی برای هماهنگ کردن مارکهای های حیرت انگیزشان کاری انجام دهند. آنان دستگاه هایی بودند سرشار از غرور، و این است دلیل اینکه چرا آنان تاکنون هیچ صدای هماهنگی را تولید نکرده اند . ( می توانم تعداد مشابهی از فیلسوفان و نقاشان را برشمارم ؛ اوچلو از نقاشان گذشته و در دوره معاصر سورا، گوستاو مورائو و ماتیس، دراین، پیکاسو ( با خلوصی شدید ) ، براک ، دوشان ، پیکابیا ، کیریکو ( قابل احترام برای زمانی طولانی ) ، کله، من ری ، ماک ارنست ، و بسیار نزدیکتر به ما ، اندره ماسون . )

ولیکن ما که ابداً هیچگونه تلاشی برای فیلترکردن انجام نداده ایم، که در کارهایمان خودمان را منابعی از طنین های بسیار برساخته ایم، دستگاه های ثبت کننده متواضعی که به واسطه تابلوهایی که می سازیم ، هیپنوتیزم نمی شویم، شاید دلیل شریف تری را به کار بسته ایم. بدین ترتیب ما، تمام و کمال « استعداد»ی را که قرض داده شده بود، پس می دهیم. تو اگر مایلی به همان اندازه می توانی از استعداد این خط کش پلاتینی، این آینه، این در ، و آن آسمان حرف بزنی.

ما هیچ استعدادی نداریم؛ از فیلیپ سوپو سوال کن:

محصولات کالبدشناسانه کارخانجات و مسکن هایی با درآمد پایین، مستعدترین شهرها را ویران خواهد ساخت.

از روجر ویتراک سوال کن :

زمانی که من دریاسالار مرمرین را به کار انداختم زودتر از وقتی نبود که روی پاشنه چرخیده بود مانند یک اسب که تربیت می کند در روشنایی ستاره قطبی و به من نشان داد، در سطح کلاه کج دو شماره ای اش، حوزه ای را که من بایستی زندگی ام را در آن می گذراندم .

از پل الوار سوال کن :

این قصه ی بارهاتعریف شده است که می گویم، یک شعر معروف که دوباره خوانی اش می کنم؛ به دیواری تکیه داده ام، با گوشهایی سبزه پوش، و لبهایی در شهوت چیپس.

از ماکس موریس سوال کن :

خرس غارها و دوستش بوتیمار ، پرواز در باد و نوکرش باد، صدراعظم و بانویش، مترسک برای گنجشک ها و همدستش گنجشک ، لوله آزمایش و دخترش سوزن، میسی سیپی و سگ کوچکش، مرجان و کوزه شیرش، معجزه و خداوندگار خوبش، نیز می توانند بروند و از سطح دریا ناپدید شوند.

از پوزف دلتیل سوال کن :

دریغا ! من به پاکدامنی پرندگان باور دارم . یک بال تمام آن چیزی است که می تواند مرا تا حد مرگ بخنداند.

از لویی آراگون سوال کن :

در زمان یک استراحت کوتاه در مهمانی ، هنگامی که تمامی رقصندگان گرد یک کاسه پر از سنبه های شعله ور جمع شده بودند ، از یک درخت پرسیدم آیا او همچنان آن روبان سرخش را دارد .

و از من سوال کن ، که ناتوان بودم از خویشتن داریِ مارپیچ گونه نوشتن ، خطوط پریشان این مقدمه .

از روبرت دسنوس سوال کن، کسی که به حقیقت در کارهای منتشر نشده اش بیشتر از همه ما به سورئال نزدیک شده است.... و در دوره ای ازآزمایش ها او نیز یکی از اعضا بود و کاملاً تایید کرد امیدی را که در سورئالیسم بنا کرده بودم و هدایتم کرد تا اعتقاد داشته باشم که چیزهای بیشتری نیز از آن خواهیم دید . او از روی میل، از سورئالیست حرف می زند. چالاکی فرامعمولی اش در درک شفاهی تفکرش، ارزشی به اندازه همه سخنرانی های باشکوه از دست رفته دارد، دسوس چیزهای بهتری برای انجام دادن دارد تا اینکه ضبط شان کند. او خودش را به سان یک کتاب باز می خواند ، و هیج کاری برای حفاظت از صفحاتش انجام نمی دهد تا در مسیر بادی زندگیش رها شود ...

آندره برتون 1924

YOU ARE HERE: نشر ویژه نامه مانیفست مانیفست سوررئالیسم