ژست های ما

فرستادن به ایمیل چاپ
ژست های مادرشرایطی که همه‌جا پر است از کتابها، متن سخنرانی‌ها، دست نوشته‌ها و یادداشتهای سیاسی جریانات "هنجارمند" و پرطمطراق راست‌اندیشان، هنوز در گوشه کنار‌ه‌ها همهمه‌‌های "ناهنجار" کسانی که می‌خواهند جنبش‌های مستقلی پایه‌ریزی کنند به گوش می‌رسد. همهمه‌هایی که دیگر محتوای آوایی‌شان در هیچ ظرف موسیقیایی خوش‌آهنگ و عمومیّت‌یافته‌ای نمی‌گنجد. همهمه‌ای شبیه همهمه‌ی دانش‌آموزان در رمان "قصر" که صدای معلم‌شان را محو می‌کنند. صداهای ناهنجاری که محتوایشان چیزی جز فرم بیانشان نیست. فرم بیانی که دائم در هر حال کوچ و گریز است. این بیان بیشتر به یک ژست می‌ماند. ژستی که تنها از برای نمایش نیست بلکه بدنهای ملتمسی را به نمایش می‌گذارد که در طلب شور حیاتند. ما مثل دیوانگان نقاشی «کشتی دیوانگان» هیرونیموس بوش هستیم که کلاه زرین شاهانه بر سر دارند، ژست گرفته‌اند حتی شاهانه، اما چونان بدنی ملتمس روی زمین می‌خزند و حیات طبیعی خویش را می‌خواهند. بدنهای ما جدا از هم، ولیکن بی‌ارتباط به هم نیستند. در زمانه‌ای که همه به دنبال تکثیرند، ما این نوشته را به تن‌هائی می‌نویسیم. تن‌هائی که ژستمندی را پاس می‌دارند و در قالب همان ژست می‌خواهند فضایی را آلوده کنند. رفقا! این ژستمدنی را با مانیفست‌نویسی اشتباه نگیرید. این لقبی است که ما آن را برای خود و دیگران برمی‌گزینیم تا به بسط نظریه ضرورت مانیفست نویسی در ایران معاصر خویش صورت ویژه‌ای بخشیم...

-برای ما هنر به تنهایی وجود ندارد، فقط هنر در جامعه طبقاتی وجود دارد...

-ما خواهان ایجاد جنبش هنری متخاصم در جامعه‌ای آزاد هستیم.

-ما خواهان آلودگی هنر، خانواده و فرهنگ هستیم...

-ما خواهان بیرون کشیدن هنر از سلطه‌ی گالری ها هستیم و هیچ مجموعه‌داری را به نمایشگاهمان راه نخواهیم داد...

-ما هر چه کوچکتر از شمار کمّی خود هستیم...

-ما هنر را برای مردم ستمدیده می‌خواهیم...

-ما خواهان ایجاد جنبشی هنری در کنار سایر جنبشهای اجتماعی چون کارگران، زنان و کوئیر هستیم...

-برای پایه‌گذاری جنبش هنری، عصر ما به مانیفست نویسان بیشتر از هنرمندان نیاز دارد.

-اکنون برای ما نبوغ یک تصادف است، بلوغ یک ضرورت. ما خواهان بلوغ در هنر هستیم. ما خواهان هنر آگاه به خویشتن خویش هستیم.

-ما خواهان نابودی هرگونه عمق، استعاره و تفسیر در هنر هستیم، چون هنر را بازنمایی دیگر گونه از تجربه‌ی زیسته عصر مدرنی می‌دانیم که هیچ عمق و استعاره‌ای در آن نیست...

-ما تقابلی بین فرم و محتوای هنری نمی‌بینیم، و اکنون ژستمندیِ بیانگر خویش را ترجیح می‌دهیم...

-دادائیست‌ها را به خاطر تهور، ژست متخاصم، نواندیشی و اسب چوبی سرکششان می‌ستائیم ولیکن دادئیسم را ژستمندی بیهوده می‌دانیم...

-سورئالیسم اولیه را به خاطر وفاداریشان به جنون نقاشی‌های هیرونیموس بوش ارج می‌نهیم، به خاطر ژستمندی شورانگیز و سحرآمیز قرون وسطائی‌شان...

-سورئالیسم‌ برتونی را ژستمندی به بلوغ رسیده می‌دانیم، آنها درک درستی از اجتماع خویش داشتند، چراکه گفتند ذهن آزاد در گرو آزادی پرولتاریاست ولیکن شاعران همیشه رهبران سیاسی خوبی نبوده‌اند...

-فوتوریست‌ها فرزند خلف زمانه‌ی خویش بودند ولیکن ژستمندیشان تاریخ مصرف کمتری داشت. آنها ارتباط نور و ورنگ و حرکت را خوب دریافتند اما انگار بوم مدیوم خوبی برای القای حرکت نبود وقتی ویدئو در ساده‌ترین حالتش می‌تواند کل فرایند تولید نقاشی روی بوم را به تصویر بکشد...

-گی‌دوبور ژست‌ْمردی اصیل است. ما موقعیت گرایان را ژستمردانِ ژستمند می‌نامیم. ژست‌شان تسخیر بود و آشنازدایی از ژست‌های متعارف. جمله‌ی «خدا مرده است» آنها در وسط کلیسا ما را به وجد می‌آورد...

-ما همه‌ی نابغه‌های هنری به بلوغ رسیده را دوست داریم،‌ به مانیفست هایشان(به معنای متعارفش) که هیچگاه نوشته نشد تا ابد حسرت خواهیم خورد.

بگذارید خود جنون تاریخ اش را بنویسد، تاریخی به درازای بوش تا آرتو، همه‌ی این هنرها سحرآمیز و افسونگرند. چنین نوابغی گاه با شیوه زیستشان به بلوغ هنری می‌رسند و گاه همان بلوغ، هنرشان را به غیاب بدل می‌سازد. در این حالت خود شیوه زندگی همان ژستِ بالغ هنری می‌شود. تلاشهای ناتمام آرتو برای نظریه پردازی و مانیفست نویسی از روی تجربه زیسته‌اش را هیچگاه از یاد نخواهیم برد. مانیفست ناتمامش تلاش رقت بارش در بیان دوگانگی بین بلوغ و نبوغ آرتو است. این نوابغ را دقیقاً به خاطر بلوغشان دوست داریم.

-هیچکدام از ما نابغه نیستیم، ما تنها به ضرورتِ ژستمندی آگاهانه در هنر می‌اندیشیم. ما نه شاعرمان مایاکوفسکی‌ست، نه نقاشمان ونگوگ و نه نویسنده‌مان نیچه، با اینحال چکمه‌ی مایاکوفسکی، کفشهای ونگوگ و سبیل نیچه ژست ما را شکیل‌تر می‌کند...

مرگ بر نوابغ

مهدی سلیمی 2010